موقعی که ابراهیم می خواست عازم جبهه شود٬تا درب حیات رفت ولی دوباره برگشت٬ما حس کردیم که ابراهیم این بار به شهادت خواهند رسید٬موقع رفتن به همه سفارش می کرد و می گفت اگر رفتم و شهید شدم حرفی بر خلاف مصالح اسلام از زبانتان خارج نشود٬چون ما به خاطر اسلام رفتیم ٬مادر می گوید موقعی که فرزندم از من اجازه جبهه رفتن می خواست چون سن ایشان کم بود هر چه اصرار کرد برای او امضاء نکردم ولی چون می دیدم او تمام کارهای خود را مستقل و خودش انجام مدهد به او اجازه رفتن جبهه دادم.همچنین او در خانواده ما همیشه نمازش را سر وقت می خواند٬و روزه اش را می گرفت٬در موقع رفتن به جبهه به ما می گفت٬مگر خون من از خون دیگران رنگین تر است که به جبهه نروم٬اگر من و امثال من به جبهه نرویم پس چه کسی برود و از ناموس و شرف ما دفاع کند٬ما نیز دیگر با رفتن او مخالفت نکردیم و به او اجازه رفتن به جبهه دادیم.

 

                                                                 راوی: خانواده شهید