11 مهر 1359

 به مناسـبت سی و دومین سـالگرد حـمله هوایـی به

 شـهرک شهیـد منتظری٬ با تصویب شـورای اسـلامی

  میـدان ورودی شـهرک به نام شهـدای ۱۱ مـهر

 نامـگذاری شـد.تابلوهای این میـدان در روز ۱۱مهر طی

                مراسمی نصب خواهد شـد.

شهدای 11 مهر 1359

اسامی شهدای ۱۱ مهر ۱۳۵۹در بمباران شهرک شهید محمد منتظری

شهید احمد فرجی 

سن به هنگام شهادت: ۲۳ سال

---------------

شهید عباس مرادپور

سن به هنگام شهادت: ۵۳ سال

---------------

شهیده ایران مینایی

سن به هنگام شهادت: ۲۵ سال

---------------

شهیده اعظم مرادپور

سن به هنگام شهادت: 1سال

----------------

شهیده اکرم مرادپور

سن به هنگام شهادت: 4سال

-------------------

شهید حاجی دبه دار

سن به هنگام شهادت: 17 سال

-------------------

شهید عباس دبه دار

سن به هنگام شهادت: 25 سال

-------------------

شهید حسین دبه دار

سن به هنگام شهادت: 18 سال

-----------------

شهید سید رضا طالب موسوی

سن به هنگام شهادت: ۳۰ سال

------------------

شهیده فاطمه سبزه علیپور

سن به هنگام شهادت: بالای ۶۰ سال

 

11مهر1359-انتقال شهدا

صبح زود تریلر تراکتور را بستم و راهی روستای قلعه ربع شدم٬فصل درو کنجد بود٬تریلی بار کنجد شد که صدای انفجار و دود ناشی از آن از طرف شهرک بلند شد٬بلافاصله تریلر را باز کردم و با تراکتور به طرف شهرک آمدم٬وقتی به محل بمباران رسیدم دیدم که شهدا هنوز بر زمین مانده اند٬مجروحین را با وانت به بیمارستان رسانده بودند٬ولی به دلیل کمبود بنزین و نبودن ماشین٬ وسیله برای انتقال شهدا نبود٬بلافاصله رفتم و یک تریلر خالی به تراکتور بستم و به محل حادثه آمدم٬ با کمک مردم شهدا را داخل تریلر قرار دادیم و با تراکتور از مسیر جاده محمدابن جعفر(ع) به طرف دزفول به راه افتادم٬ به نزدیکیهای عباس آباد که رسیدم آمبولانس ها تازه رسیدند و از همانجا شهدا را به آمبولانس منتقل کردیم.آن روز مردم با حد اقل وسایل و امکاناتی که در اختیار داشتند به کمک خانواده های آسیب دیده می شتافتند.

 

                                                                            راوی: مشهدی علی قربانپور

11مهر 1359-شهید احمد فرجی

داخل خانه به همراه پدر و خانواده نشسته بودیم که ناگهان صدای انفجار و رگبار مسلسل به گوش رسید٬ بلافاصله من و پدرم سوار بر وانت ۱۶۰۰ شدیم و در حالی که ماشین به مقدار خیلی کم بنزین داشت به طرف محل بمباران شهرک توسط هواپیماهای دشمن بعثی رفتیم٬در محل خیابان ورودی شهرک(بلوار شهدا) و در جلوی منزل مرحوم حاجت خانی زاده٬ احمد فرجی را دیدم که غرق در خون در گوشه ای از خیابان افتاده بود٬در گوشه ای دیگر دو مجروح دیگر از جمله برادر آکابندی افتاده بودند که البته مجروحیت آنها خیلی شدید نبود٬ولی احمد فرجی از ناحیه ران ترکش خورده بود و تقریبا قسمتی از ران او کنده شده بود٬بلافاصله او را که مجروحیت شدید داشت عقب وانت گذاشتیم و حاج عبدالحسین غلامی در کنار او و در عقب وانت سوار شد و من هم بدون توجه به اینکه ماشین بنزین ندارد به سمت دزفول حرکت کردم٬به چهار راه ورودی شهرک که رسیدم ماشین خاموش شد٬در آن لحظه من گفتم خدایا کمک کن ماشین تا دزفول حرکت کند و پایم را بر روی گاز فشار دادم که ماشین روشن شد و احمد را به بیمارستان افشار دزفول رساندم٬دکتر ظهیرالسلام آنجا بود و بلافاصله احمد را به داخل  بردیم که در همان محوطه بیمارستان به شهادت رسیدند.احمد که در شرکت هفت تپه مشغول به کار بود٬ آن روز به شرکت نرفته بود و اتفاقا همان روز مینی بوس حامل کارگران شرکت٬ مورد اصابت راکت هواپیماهای عراقی قرار گرفته بود و همه به شهادت رسیده بودند٬احمد هم که با آنها به هفت تپه نرفته بود در بمباران هوائی شهرک شهید منتظری به شهادت رسیدند٬روحش شاد.

 

                                                                          راوی: حاج هوشنگ غلامی

11 مهر

                                         اهالی محترم شهرک منتظری

 

                      ۱۱ مهر ۵۹

 

         برای شما یاد آور چه خاطره ای

 

             می باشد؟

ضمن تشکر از عزیزانی که نظر دادند٬ ۱۱ مهر ۱۳۵۹ حدودا ساعت ۹ صبح شهرک شهید محمد منتظری مورد هجوم هواپیماهای عراقی قرار گرفت و ۱۰ نفر از هموطنانمان در این حادثه به شهادت رسیدند.

روز خونین

۱۱/۷/۱۳۵۹شهرک شهیدمنتظری:طبق معمول هر روز روانه کار در مزرعه شدیم٬ پس ازچندساعت جنگنده های عراقی فضای هوایی شهرک شهید منتظری دزفول را اشغال و چند لحظه بعد دود غلیظی شهرک را پوشاند٬من سریع خود را به محل رساندم ٬ازخیابان مطهری تابلو ورودی را با تیربار و مسلسل هدف قرارداده بودند3٬نفر از مهمانان درمنزل مرحوم مشهدی خلف حسن زاده شهید شده بودند٬برادر و همسر حاج غلامعلی مرادپور مداح اهل بیت شهید شده بودند٬دو فرزند دخترش مجروح که یکی از آنها پایش قطع شده بود٬با موتور آنها را بردند بیمارستان٬ جلوی منزل مرحوم حاجت خانی زاده٬احمدفرجی به شدت مجروح شده بود٬ بقیه مجروحین و او را با وانت به بیمارستان اعزام و شهدا را با تریلی تراکتور بردند٬ من سریع با موتور به سوی دزفول حرکت کردم و در بین راه دایی غلامعلی عباسی را با ماشین سنگینش دیدم  و جریان را گفتم٬ سپس موتور را به یکی از بچه های شهرک دادم و رفتیم بیمارستان٬ روز سختی بود و احمد فرجی و دو دختر حاجی مرادپور شهید شده بودند٬ برگشتیم و مراسم تشیع و دیگر موارد٬ اما من شب رادیو عراق را گوش کردم که گفت: شهرکی که نیروهای خمینی را تغذیه می کرد بمباران شد٬ چونکه ما چند روز قبل نان و مواد غذایی برای مردم دزفول روانه کرده بودیم و ستون پنجم گزارش داده بود ٬آن روز خونین نقطه عطفی درتاریخ شهرک منتظری و تابنده و درخشان است.روز وصل دوستداران یاد باد- یاد باد آن روزگاران یاد باد .

 

                                                                     راوی:عبدالحسین ملک محمدی

11مهر 1359

 

                                               گرامی باد

 

۱۱مهر سالروز حمله هواپیماههای عراقی

          به شهرک شهید منتظری

 شهدای این روز:

۱-شهید احمد فرجی

۲-شهید عباس مرادپور

۳-شهیده مینایی    همسر حاج غلامعلی مرادپور

۴-شهیده اعظم مرادپور       فرزند خردسال حاج غلامعلی مرادپور

۵-شهیده اکرم مرادپور        فرزند خردسال حاج غلامعلی مرادپور

۶-شهیده فاطمه سبزه علیپور

و چهار نفر میهمان از شوش دانیال (ع) که در منزل مرحوم خلف حسن زاده به شهادت رسیدند

خاطراتی از حمله هوایی به شهرک و شهدای آن روز در ادامه مطلب

ادامه نوشته

منصور کرمی-حمله هوایی به شهرک-قسمت11

یک روز من و برادرم ناصر و و ایرج پسر داییم و یکی دو تای دیگر از دوستان روی چمن جلوی مدرسه ابتدایی (جلوی مسجد)که آن موقع دیوار نداشت مشغول بازی فوتبال بودیم٬دقیقا تاریخ ۱۱/۷/۱۳۵۹ بعد از مدتی که خسته شده بودیم نشستیم  و مشغول صحبت کردن بودیم و طبق معمول حرف اصلی حرف جنگ بود٬صدای شلیک گلوله های توپ از جبهه به گوش می رسید٬ناصر گفت امروز شهرک را می زنند و ایرج گفت من می ترسم و من گفتم که حضرت علی(ع) می فرمایند که بزرگترین گناه ترس است٬پس نباید ما بترسیم٬هنوز حرفم تمام نشده بود که صدای غرش هواپیماها و بلافاصله صدای رگبار مسلسل هم بلند شد و ما سریع خودمان را داخل جوب آبی که البته خشک بود و داخل آن سنگ هم ریخته بود انداختیم٬بعد از تمام شدن صدا فورا سرمان را بلند کردیم و مشاهده کردیم دود سیاه و غلیظی بلند شده است٬ابتدا فکر کردیم که بیرون از شهرک را زده است و بعد به طرف دود دویدیم٬وقتی به صحنه رسیدیم دیدیم که منازل مسکونی را مورد اصابت قرار داده و از جمله آن منازل ٬منزل مشهدی خلف و حاج شاه عباس شاه حسینی که دو سه خانه پایین تر از منزل خودمان بود را هدف قرار داده٬وقتی وارد حیات منزل مشهدی خلف شدیم دیدیم که یک نفر که سر تا پایش خون آلود است در حیات افتاده است٬مردم با عجله می آمدند و مجروحین و شهدا را بیرون می آوردند٬بله هواپیماهای عراقی شهرک را با راکت و تیربار هدف قرار داده و از خیابان شهید مطهری تا بلوار ورودی شهرک را مورد اصابت قرار داده بودند٬از جمله شهدا همسر حاج غلامعلی مرادپور و دو دختر خردسالش بودند٬آن روزها بنزین نبود و مردم با تریلی تراکتور شهدا را به دزفول انتقال می دادند و مجروحین را با وانت به بیمارستان رساندند٬این اولین باری بود که با واقعیت جنگ از نزدیک آشنا می شدم٬دیدن صحنه شهدا را در عقب تریلی تراکتور هیچ وقت فراموش نمی کنم٬به هنگام بمباران شهرک پدرم بیرون از شهرک با تراکتور مشغول شخم زمین بود که با مشاهده دود و صدای انفجار تراکتور را روشن رها کرده و تا خانه دویده بود و چون نزدیک خانه ما را زده بود فکر کرده که احتمالا منزل خودمان بمباران شده است٬وقتی پدرم آمد من خانه بودم ولی ناصر هنوز نیامده بود و ما نگران بودیم و همه به دنبال او می گشتند تا اینکه بعد از دو سه ساعت خودش به خانه آمد.

ادامه دارد.....

محل اصابت ترکش

 

 

 

 

 

 

 

تنها اثر باقی مانده از بمباران هوایی شهرک در تاریخ ۱۱/۷/۱۳۵۹که در خیابان شهید مطهری منزل آقای علی شاحسینی قرار داشت و علی رغم اینکه آقای شاحسینی به هنگام تخریب ساختمان آن را جهت نگهداری اهدا کردند ولی متا سفانه به هنگام جدا کردن از دیوار در تاریخ ۴/۱/۱۳۹۰از بین رفت.

ایثار

۱۱مهر ۱۳۵۹چند روز از شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران می گذشت به همین دلیل مدارس تعطیل شده بودند.با تعدادی از بچه ها در حیاط مدرسه ابتدایی(جلوی مسجد) مشغول باز ی کردن بودیم.آن زمان به دلیل نزدیک بودن خطوط مقدم جبهه صدای گلوله های توپ وخمپاره به شهرک می رسید٬اتفاقا آن روز شدت صداها زیاد بود٬من به بچه ها گفتم احساس می کنم امروز شهرک بمباران می شود٬ایرج گفت من می ترسم ومنصور خواست بگوید بزرگترین گناه ترس است٬هنوز کلمه ترس از دهانش خارج نشده بود که صدای مهیب انفجار وسپس رگبار پشت سر هم گلوله بلند شدبه آسمان که نگاه می کردیم میگهای عراقی را میدیدیم که آتش مسلسلها آنها را شبیه به یک گلوله آتشین کرده بود٬بعد از لحظاتی گردو غبار غلیظی شهرک را فرا گرفته بود همه به سمت محل بمباران رفتیم ٬از خیابان مطهری تا بلوار شهدا مورد اثابت موشکهای هواپیماهای عراقی قرار گرفته بود٬آن روز صحنه هایی از ایثار مردم شهرک دیده شد که  کمتر دیده شده٬ مردم با وانت وحتی تریلی تراکتور شهدا ومجروحین را به بیمارستان دزفول اعزام می کردند٬در آن روز حدود ۱۱نفر به شهادت رسیدند که تعدادی از آنها در منزل مرحوم مشهدی خلف حسن زاده مهمان بودند .هنوز هم آثاری از بمباران آن روز بر روی درب یکی از منازلی که مورد اثابت راکت قرار گرفته  موجود است .

 

                                                  راوی:ناصر کرمی