وصیت نامه دارم ولی جنازه ندارم

غروب بود وضو گرفنه بودیم برا نماز برویم مسجد٬ شهید محمود فرزانه گفت فلانی از اینکه وصیت نامه شهدا را در مراسمات می خوانی چه احساسی داری؟ گفتم افسوس جاماندن ازقافله شهدا ٬گفت غصه نخور این هم حکمتی دارد٬ کارکمی نیست٬ سعادتی است که خدا لیاقت افسوس خوردن در وجود شما دیده است٬ ولی بدان که من وصیت نامه دارم ولی جنازه ندارم که مراسم بگیرید٬ گفتم اگرخدا به ما لیاقت داده مطمئن باش لیاقت گرفتن مراسم و خواندن وصیت نامه تو را هم میدهد٬فرمود انشالله٬ همینطور هم شد محمود جنازه نداشت ولی وصیت نامه و مراسم داشت٬ واقعا اینها باخدا معامله کرده بودند ٬مدتی بعد از شهادت درعالم خواب آمد گفت فلانی دیدی چقدر دلمان باهم بود یادش بخیر.

 

                                                            راوی:عبدالحسین ملک محمدی 

 

    

                                       شهید محمود فرزانه جیبری

دست قطع شده

آخرین باری که آمده بود خانه٬سه تا چهار روز بیشتر نماندند٬از من خواست تا با هم به فامیل سری بزنیم٬شب پنج شنبه ای بود که با هم رفتیم و بــه فامیل هایی سر می زد که شاید ســالها بود به خانه آنها نرفته بــود و ایـن برای من عجیب بود٬بعد از اینکه خبر حادثه اتوبوس گردان بلال را به ما دادند و گفتند که  محمود هم جزء نیروهای اتوبوس بوده از ما خواستند تا جـــهت شناسایی پیکر مطهر ایشان به معراج شهدای اهواز برویم٬دوستانش گفته بودند که ایشان علاقه زیادی داشته اند که جــنازه اش پیدا نشود و حتی در وصیت نامه اش هم به این مطلب اشاره کرده بودند٬وقتی به معراج شـــهدا رسیدیم حدود پنج تا شش کیلو از اعضای مختلف بدن از جمله یک دست که از بازو قطع شده بود به ما نشان دادند و گفتند که اینها مربــوط به هشـــت شهید است و پیشنهاد دادند که آنها را در یک محل به خاک بسپاریم و برای هریک قبری به صورت یادمان ببندیم٬ولی من قـبول نــکردم و با ناراحتی بــه خانه آمدم٬خیلی دعا می کردم تا اینکه یک شــب در عالم خواب دیــدم کــه همه نیروها سوار بر اتوبوس شده اند و شهید محمود فرزانه هم آرام بر روی صندلی نشسته است٬موشک درسـت از عقب اتــوبوس به ماشین بــرخورد کرد و دست شهید محمود از بازو قطع و حدود پنجاه متر دورتر پرت شد٬صبح که از خواب بیدار شدم بلافاصله به معراج شهدای اهواز رفتم و گفتــم ایــن دست مطعلق به محـمود است و آن را می خــواهیم تشیع کنیم٬آنــها هــم موافقت کردن و دست شهید محمود فرزانه را آوردیم و پس از تشیع باشکوه در گلزار شهدای محمد ابن جعفر طیار (ع) به خاک سپردیم.

                                                                       راوی:احمد فرزانه

                 

                                 از راست نفر اول با چفیه مشکی:شهید محمود فرزانه

شهید محمود فرزانه

رفتم به دنبال شهید محمود فرزانه تا باهم به پادگان کرخه برگردیم٬ایشان به خانواده اش گفت:من دارم به میل و رضایت خودم به جبهه بر میگردم واگر شهید شدم نگویید هوشنگ آمد دنبالش و او را به جبهه برد٬در راه که می رفتیم و قبل از آن هر بار که صحبت از شهادت می شد می گفت دوست دارم قطعه قطعه شوم و جنازه ام قابل شناسایی نباشد.گردان بلال به دلیل اتمام ماموریت در حال اماده شدن برای برگشتن به پادگان بود٬بچه ها در حال سوار شدن به اتوبوس بودند و من هم با ماشین لنکروز پشت سر آنها بودم٬آقای عبدالرضا نارنجی که دوان دوان به طرف اتوبوس حرکت می کرد را صدا زدم و گفتم بیا و با من سوار شو تنها نباشم و ایشان هم بر گشتند٬صدای هواپیمای عراقی به گوشم رسید٬بلافاصله در نخلستان خود را استتار کردم و ناگهان صدای مهیب انفجار فضا را پر کرد٬وقتی برگشتم با صحنه دردناک قطعه قطعه شدن پیکر مطهر شهدا روبرو شدم٬موشک هواپیما درست کنار اتوبوس و نزدیک میانه ماشین به زمین اصابت کرده بود٬هیچ اثری از شهید محمود نبود و در نهایت قطعاتی تکه تکه شده از جنازه شهید محمود فرزانه تشیع و به خاک سپرده شد.

 

                                                      راوی:هوشنگ رجبی همرزم شهید

شهدای اتوبوس

 سرانجام پس از 25 سال، مراسم یادبودی برای شهدای اتوبوس البته آن هم به شکلی غریبانه برگزار شد. حادثه مربوط بود به اتوبوسی که در پنجم اسفند 1364 در حالی که 35 نفر از بهترين نيروهاي قديمي جنگ تحميلي از گردان بلال لشكر 7 وليعصر را به پشت جبهه می برد، با راكت هواپيماهاي عراقي مورد حمله قرار گرفت و سرنشینان آن در دم آسمانی شده بودند.

به گزارش «تابناک»، این مراسم براي نخستين بار پس از 25 سال به شکل غريبانه ای در پنجم اسفند امسال در منطقه اي نزديك آبادان برگزار شد.

گزارش زیر، روایتی است از این مراسم یادبود غریبانه که به همت برخی دوستان و خانواده آن شهدای بزرگوار برگزار شده است:

صدای اتوبوس در میان نخلستان‌ها پیچید؛ اتوبوسی که در قلب آهنین خود مردانی از جنس نور، زاهدان شب و شیران غران روز گردان بلال را داشت؛ مردانی که لبخند فتح الفتوح والفجر 8 را بر چهره پیر و مرادشان خمینی کبیر نشانده بودند. اما غم سنگین فراق را در دل داشتند، فراق از یاران شهیدشان، ولی چه زود این فراق پایان یافت و مزد مجاهدتشان را که همانا همنشینی با مولایشان اباعبدالله الحسین(ع) بود، گرفتند.
 
اینجا بهمن‌شیر، محل عروج آن سبک بالان از فرش تا عرش، در کنار همین رود و در جلوی چشمان شاهد این نخل های استوار. شاید این نخل ها بهتر بتوانند بر آن حادثه گواهی دهند.

 
شماری از شهداي اتوبوس

کسانی که بر سر اتوبوس حاضر شده بودند، تعریف می‌کنند که:

به گونه‌ای آن عزیزان تکه تکه شده بودند که چند روز جمع‌آوری و شناسایی شان طول کشید. دست شهید محمود را از روی انگشت قطع شده‌اش که از بدر به یادگار داشت شناختند.
 
با این صحبت ها نمی‌دانم چرا بی اختیار به یاد اباالفضل و علقمه افتادم. بدن مطهر سردار کربلا قطعه قطعه در کنار علقمه، فریاد «یا اخا ادرک اخاک»، حسین سر برادر را به دامن گرفت، شک ندارم که اینجا هم اربابشان حسین بر بالینشان حاضر شد.

دیروز خانواده‌های شهدای اتوبوس را در بیست و پنجمین سالگردشان به آن منطقه بردند. کار پسندیده‌ای بود، اجرشان با شهدا، خیلی از خانواده‌ها هم ابراز رضایت کردند.
 
جایی بین آبادان و اروندکنار، ساحل بهمن‌شیر

جای خالی پدر و مادرهایی که دیگر دوری فرزند رو تاب نیاورده بودند و به دیار حق و دیدار فرزند شتافته بودند، کاملا حس می‌شد. وقتی که می‌دیدی پدر و مادر پیری عصا به دست چطور عاشقانه رنج سفر چند ساعته با اتوبوس را به جان خریده و برای دیدن قتلگاه و محل پرواز دلبندشان بی‌تابی می‌کنند، بند دلت پاره می‌شد. هر چند بسیاری از عزیزان هم به رغم میلشان نتوانستند شرکت کنند.

مادر شهید امیر ناجی می‌گفت: «خیلی دوست دارم بیام، ولی چکار کنم که نمی‌تونم، برام سخته.»
             
    
                         پدر و مادر شهید محمود فرزانه                             
پدر شهید عبدالحسین صحتی 
حال و هوای خوبی بود. نماز جماعت ظهر و عصر اقامه شد، توسلی هم به ائمه اطهار(س) شد. به قول مداح، اونجا شهدا را هم واسطه بین خودمان و ائمه و خدا قرار دادیم. نوبت به صحبت ها رسید. عباس سنبل از معدود بازماندگان آن حادثه و به قولی شهید زنده، صحبت کرد و از آن روز گفت.

 
عباس سنبل يكي از چهار بازمانده از شهداي اتوبوس

آقای عباس سنبل، بسیار با احساس از همرزم هاش می گفت. دیگران هم گفتند که کارهایی قرار است برای آنجا انجام شود، انشاالله که پیگیر باشند.

از آنجا کاروان را برای بازدید از یادمان شهدای والفجر8 به اروند بردند؛ جایی که می شود بخشی از سختی کار رزمنده‌ها را در شب عملیات، فهمید. گذر از اروند خروشان در سرمای زمستان و بعد به خط زدن و جنگیدن و مقاومت تا پیروزی که البته به جز اتکای به خداوند میسر نیست.
  
از اینجا به بعد، نوشته را از روی ناراحتی می‌نویسم:

شاید یادمان شلمچه را دیده باشید، یادمان فکه و طلائیه. اینجا هم 34 عزیز یکجا شهید شدند، ولی به سختی محل را پیدا کردند، یادمانی هم نبود، تنها روی زمین پارچه سبزی مزین به نام آن شهدا پهن کرده بودند. خانواده‌ها به ویژه بعضی خانم‌ها (مادران و خواهران شهدا) با دیدن همین هم بی‌تاب شدند و عقده دل باز کردند و یک دل سیر گریه کردند. آخر حیف نیست این دل های عاشق را 25 سال منتظر بگذاریم؟!

از آن محل و پیرامون پارچه سبز که دیگر چیزی نگویم بهتر است، خودتان در عکس ها ببینید. یعنی نمی‌شد دو ساعت پیش از اینکه کاروان برسد، دستی به سر محل کشید و دست کم ظاهرش رو تمیز کرد.
 

يادمان شهداي مظلوم اتوبوس


 
خداوند سرانجام همه ما را ختم به خیر بگرداند!
همیشه یادمان باشد، به قول شهید محمود دوستانی: «یادمان، همان راهمان است که انشاءالله فراموش نشود.»

منبع:تابناک

با اتوبوس تا شهادت

 قاطی بحث شدم و گفتم:به نظرمن اجرجهاد شهادت نیست!

ماجراي اتوبوس بر مي گردد به پنجم اسفند 1364 كه 35 نفر از بهترين نيروهاي قديمي جنگ تحميلي از گردان بلال لشكر 7 وليعصر، در حالي كه عازم پشت جبهه بودند با راكت هواپيماهاي عراقي آسماني شدند.

 اينكه چرا بر سر اين ماجرا 25 سال سكوت شده را نمي دانم اما امسال براي اولين بار قرار است جمعي از خانواده هاي معظم شهداي اين حادثه به همراه جمعي از رزمندگان قديمي و دو نفري كه به عنوان يادگار از اين اتوبوس آسماني جا مانده اند در محل حادثه حضور يابند و يا شهدا را گرامي بدارند.

اما ماجرا از چه قرار بود:

1 ـ سال ۱۳۶۴ بود. از عملیات والفجر ۸ برگشتیم. قرار شد یک هفته استراحت کنیم و بعد برگردیم برای ادامه کار. بعد از یک هفته که مثل برق و باد تمام شد، تصمیم گرفتم در شهر بمانم. عباس سنبل آمد دنبالم که برویم. گفتم: نمی توانم بیایم!

کلی مسخره ام کرد که به دنیا چسبیده ام و بعد هم خاطرات شب عملیات را و قول و قرارهایی را که با هم گذاشته بودیم را یادآوری کردیم و خندیدیم... به هر حال نرفتم.

عصر روز بعد یکی از بچه های بسیج دنبالم آمد و خبر داد که صبح امروز همه بچه های گردان در اتوبوس شهید شدند. می گفت دو راکت هواپیمای میگ عراقی اطرات اتوبوسشان اصابت کرده. اسم های دوستان را یکی یکی پرسیدم. گفت همه در اتوبوس بودند. در واقع همه کسانی که در عملیات بودند و از قافله شهدا جا مانده بودند به آنها پیوسته بودند.

کنترل خودم را از دست دادم و همانجا (توی خیابان) نشستم زمین و گریه امانم را برد... شب را با یاد شهدا سپری کردم. فردایش بود که متوجه شدم سه نفر از اتوبوس زنده مانده اند و یکیشان عباس بوده. همانجا با خودم گفتم اولین باری که عباس را دیدم، به خاطر اشک هایی که برایش ریخته ام یک فصل کتک مفصل باید بزنمش.

اولین باری که دیدمش زمانی بود که جسم نیمه جانش را از بیمارستان آوردند منزل. نیمی از بدنش پر از شیشه های ریزی بود که مثل ترکش به بدنش فرو رفته بود. چشمانش را به زحمت می توانست باز کند. بالای سرش رفتم و گفتم: عباس! می شنوی چی میگم؟ اشاره کرد که: آره!

گفتم: باید از من کتک بخوری! ... به خاطر اینکه فکر می کردم شهید شده ای و یک مشک برات اشک ریختم!!

عباس با همه دردی که می کشید، لبخند زد...

2 ـ هر روز به عباس سر می زدم و گاه بیمارستان و دکتر می رفتیم و گاه سری به دوستان می زدیم. یک روز غروب با هم بیرون رفته بودیم، صدای اذان که بلند شد گفت: برویم مسجد!

رفتیم مسجد صاحب الزمان (عج). در صف آخر به نماز ایستادیم و نیت کردیم. چند دقیقه بعد به یک باره عباس نمازش را قطع کرد و رفت. نگران شدم اما صبر کردم تا نماز تمام شود. فوری به دنبالش رفتم. دیدم در وضوخانه مشغول شستن صورتش است. معلوم شد که یکی دو تا از شیشه‌های توی صورتش، زده بودند بیرون و با دست آنها را جدا کرده بود.

می‌گفت: روزی چند تا از این شیشه ها برای هواخوری بیرون می آیند و من شکارشان می کنم!...
عباس هر از گاهی خاطراتی از ماجرای اتوبوس تعریف می کرد. از حالات دوستان شهید و لحظه شهادت همرزمان... تا اینکه یک روز لب رودخانه رفتیم و روی سکویی نشستیم و کل ماجرای اتوبوس را اینگونه تعریف کرد:

بعد از یک هفته استراحت وقتی برای ادامه عملیات به پادگان کرخه رفتیم برایمان صحبت کردند که نیروهای دیگری جایگزین ما در منطقه شده اند و به حضور گردان ما نیازی نیست و لذا برگردید به شهر. اما تعدادی از نیروهای قدیمی گردان بلال بمانند که برویم و وسایلمان را از روستای خضیر نزدیک بهمنشیر بیاوریم.

نیروهایی که می خواستند به شهر برگردند، برگشتند. من ولی که در شهر کاری نداشتم برای کمک کردن و آوردن وسایل به همراه بچه‌های کادر گردان بلال با یک دستگاه اتوبوس و دو دستگاه کمپرسی (برای حمل وسایل) راهی منطقه عملیاتی شدیم. چون شبانه می رفتیم اتوبوس را استتار نکردیم. می گفتند صبح نشده دوباره در همین پادگان هستیم...

3 ـ کم کم از پادگان دور شدیم. مقصدمان روستای خضر در حاشیه بهمنشیر بود. به محض رسیدن متوجه شدیم که پل ورودی به روستا به وسیله بمباران دشمن تخریب شده و نمی شود کمپرسی ها را برای بار کردن وسایل به در هر خانه برد. از این رو تصمصم گرفته شد اتوبوس و کمپرسی همانجا بماند و ما با همان لندکروزی که همراهمان بود وسایل را بیاوریم و در کمپرسی خالی کنیم.

همین شد. تا دم دمای صبح کار جمع آوری وسایل طول کشید. در آن سرمای زمستان عرق کرده بودیم و  نسیم بادی سرما را به استخوان بدنمان می رساند. آماده برگشت بودیم که گفتند سوار اتوبوس شوید. عده ای سوار شدند و برخی از بچه ها جا عوض می کردند و می خواستند با لندکروز باشند. برخی از بچه ها را هم به زور شوخی و خنده پیاده می کردند و نمی گذاشتند سوار اتوبوس شوند.

زمزمه ای پیچید که تشنه ایم. من که دم اتوبوس بودم گفتم: من آب می آورم.
خیلی زود متوجه شدم که بشکه آب همراه نداریم. پیاده شدم و به سمت چادر نیروهای ارتش که آن نزدیکی سنگر داشتند رفتم. به سربازی که داشت رد می شد گفتم: بچه ها تشنه اند یه بشکه ۲۰ لیتری آب می خوام. گفت: نداریم! آب تمام شده. اما بیا این بشکه و این کاسه را ببر از آنجا (با انگشت به برکه آب، جایی که مقداری آب جمع شده بود، اشاره کرد) پر آب کن. دیروز بارون بوده آبش خیلی زلاله!

تشکر کردم و به سراغ برکه آب رفتم. خواستم اول خودم بنوشم، ولی با خودم گفتم دیر می شود و سریع مشغول پر کردن بشکه آب شدم. به سمت اتوبوس رفتم. از همان جلو که «حسین غیاثی» نشسته بود و شاهگل (راننده اتوبوس) شروع کردم به آب دادن. نگفتم آب باران است. به نفر آخر که رسیدم به زحمت چند قطره آب گیرش آمد. از آن آب باران به خودم نرسید!

4 ـ سر اینکه حرکت کنیم یا نه. پچ پچی بین فرماندهان افتاد. اتوبوس استتار نشده بود از این رو یکی می گفت: بمانیم تا شب!

یکی دیگر گفت: استتارش کنیم! ... اما آب و گل نبود... سرانجام قرار شد حرکت کنیم. داخل اتوبوس جا نبود بنشینم. همین جور  پشت به راننده ایستاده بودم و دستم را به میله فلزی گرفته بودم و به بحث «حسین غیاثی» و یکی دیگه گوش می دادم. در مورد جهاد و اجر مجاهد و رزمنده صحبت می کردند. منم قاطی بحثشون شدم و گفتم: به نظر من اجر جهاد شهادت نیست!
انگار که حرف تازه ای شنیده باشند گفتند: پس چیه؟

گفتم: جانبازی! ... و ادامه دادم. اجر یک جانباز از اجر یک شهید بیشتره. چون شهید در یک لحظه ممکنه براش اتفاق بیفته و با یک تر و ترکش به آسمان پر بکشه اما یک جانباز با دردی که می کشد و صبری که بر این درد از خود نشان می دهد هر لحظه شهید می شود. پس اجر جانباز بیشتر از شهید است!

شهید «غیاثی» انگار می خواست چیزی بگوید که دیگر هیچ نفهمیدم...

اتوبوس چند لحظه پس از حرکت مورد اصابت راکت هواپیما قرار گرفت. راکت به فاصله بسیار نزدیک در سمت چپ اتوبوس به زمین اصابت می کند. عباس از سمت راست و احتمالا از در اتوبوس،  حدود بیست متر دورتر از اتوبوس در لای علفزار و نزدیک یک درخت پرتاب می شود. شهدا که جمع آوری می شوند یک نفر متوجه تکه لباسی می شود به این امید که شاید قطعه ای از بدن یک شهید باشد به طرفش می رود و عباس را پیدا می کند که هنوز نبضش می زند...
 
محل اصابت راکت به اتوبوس گردان بلال در روبروی مرکز خدمات کشاورزی ابوشانک و جاده ای که به سمت رود بهمنشیر می رود؛ در زیر نخلستان های ضلع شرقی رودخانه قرار دارد و برای رسیدن به آنجا باید از اتوبان اهواز به آبادان قبل از عبور از پل ذوالفقاری به میدان بزرگ که رسیدیم به سمت جنوب کناره نخلستان برویم تا به مرکز خدمات کشاورزی ابوشانک برسیم... جاده روبروی این مرکز به سمت رود؛ همان مکان است...

اسامي شهداي اتوبوس:

1.    حمید گیمدیلی
2.    احمد اردی زاده
3.    منصور حسینی فر
4.    عبدالعلی پوریا قلی
5.    محمود فرزانه جیبری(شهرک شهید منتظری)
6.    سلطانعلی طاهر دناک
7.    عبدالحسین بویزه
8.    احمد جهانبخش نبوتی
9.    عبدالامیر ناجی دزفولی
10.    مصطفی کمال
11.    حسن معتمدی نیا
12.    محمد اکبریان
13.    محمود دوستانی دزفولی
14.    بهزاد لامی
15.    عبدالحسین صحتی
16.    علی شولکی
17.    محمدرضا شاحیدر
18.    سید مرتضی اشتاء
19.    عبدالمحمد عباسعلی طاهر
20.    محمدرضا پرموز
21.    علیرضا ناخدا
22.    اردشیر بهرامی
23.    غلامرضا رضایی
24.    شاهگل محبی(راننده اتوبوس)
25.    غلامرضا فرهی
26.    عبدالمحمد پاطلا   ( شوش)
27.    ناصر بوش
28.    ریاض صفار     ( شوش)
29.    جمعه بیاد
30.    محمد علی صالحی  ( اهواز)
31.    عبدالحسین خیاط غیاثی
32.    علیرضا باقریان ( اهواز)
33.    عبدالحسین دینوی زاده
34.    منصور بصیری فر(اندیمشک)
35.    عبدالرضا بصیری فر(اندیمشک)

بازماندگان اتوبوس:

1-   محمد حسین نوروزی نژاد
2-   عباس سنبل
3-   غلام پور پنبه چی (بعد از جنگ تحمیلی به رحمت ایزدی پیوست)
4-   محمد علی نصرتیان (بعد از جنگ تحمیلی به رحمت ایزدی پیوست)

*عبدالرحيم سعيدي راد

منطقه عملیاتی

                

                                 نفر اول از راست با چفیه مشکی:شهید محمود فرزانه

وصیت نامه شهید محمود فرزانه(نسخه اصل)

         

زندگینامه شهید محمود فرزانه

در فروردین سال 1344 در روستای قلعه چیتی از توابع شهرستان دزفول در خانواده ای مذهبی و زحمت کش چشم به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی وراهنمایی را در روستا بهمراه کار وفعالیت به اتمام رساند.به مطالعه کتابهای دینی ومذهبی وسیاسی علاقه داشت ودردوران پیروزی انقلاب اسلامی علی رغم سن کم به مخالفت با رژیم شاه پرداخت.پس از شروع جنگ تحمیلی تحصیل را رها کرده و به فعالیتهای مرتبط با جنگ وجبهه پرداخت.در جندین عملیات شرکت کرد.در سال 1363 به خدمت مقدس سربازی رفت که داوطلبانه به لشکر 7 حضرت ولی عصر(عج) وگردان رزمی بلال پیوست وتا لحظه شهادت در جبهه ها حضور داشت. در عملیات بدر از ناحیه پا مجروح شد ولی با اینکه برایش استراحت نوشته بودند بلافاصله به جبهه برگشت و سرانجام در عملیات پیروز والفجر8 به هنـــــــــــــــــگام بازگشت و در تاریخ ۵/۱۲/۱۳۶۴ اتوبوس حامل جمعی از رزمندگان گردان بلال مورد هجوم میگهای عراقی قرار گرفت وبه فیض عظیم شهادت نائل گشت وهمانطور که در وصیت نامه اش نوشته بود پیکر مطهرش قطعه قطعه گشت وتنها چند تکه اسخوان از بدن مطهرش به خاک سپرده شد.