رفتم به دنبال شهید محمود فرزانه تا باهم به پادگان کرخه برگردیم٬ایشان به خانواده اش گفت:من دارم به میل و رضایت خودم به جبهه بر میگردم واگر شهید شدم نگویید هوشنگ آمد دنبالش و او را به جبهه برد٬در راه که می رفتیم و قبل از آن هر بار که صحبت از شهادت می شد می گفت دوست دارم قطعه قطعه شوم و جنازه ام قابل شناسایی نباشد.گردان بلال به دلیل اتمام ماموریت در حال اماده شدن برای برگشتن به پادگان بود٬بچه ها در حال سوار شدن به اتوبوس بودند و من هم با ماشین لنکروز پشت سر آنها بودم٬آقای عبدالرضا نارنجی که دوان دوان به طرف اتوبوس حرکت می کرد را صدا زدم و گفتم بیا و با من سوار شو تنها نباشم و ایشان هم بر گشتند٬صدای هواپیمای عراقی به گوشم رسید٬بلافاصله در نخلستان خود را استتار کردم و ناگهان صدای مهیب انفجار فضا را پر کرد٬وقتی برگشتم با صحنه دردناک قطعه قطعه شدن پیکر مطهر شهدا روبرو شدم٬موشک هواپیما درست کنار اتوبوس و نزدیک میانه ماشین به زمین اصابت کرده بود٬هیچ اثری از شهید محمود نبود و در نهایت قطعاتی تکه تکه شده از جنازه شهید محمود فرزانه تشیع و به خاک سپرده شد.

 

                                                      راوی:هوشنگ رجبی همرزم شهید