شهید محمدرضا زاده علی4
هر موقع که به مرخصی می آمد یک قطعه نان خشک برایش کنار می گذاشتم و می گفت اگر دوست داری من خوشحال باشم یک قطعه نان در هوای آزاد برایم بگذار تا خشک شود و من همیشه این کار را می کردم.یک بار به او گفتم مادر٬من اینگونه ناراحت هستم و او گفت مگر من بهتر از دیگر برادرانم هستم که در جبهه جنگ ودر رویارویی دشمن غذایشان این تکه نان و مقداری آب است و من می خواهم که هیچ وقت آنها را فراموش نکنم.
راوی:مادر شهید
+ نوشته شده در بیست و چهارم بهمن ۱۳۸۹ ساعت توسط خادم الشهدا
|
شهداشرمنده ایم