محمد رضا همیشه روزهای پنج شنبه روزه بود و در دعاهایش دستهایش را بالا می برد و می گفت خدایا هر چه زودتر رو سفیدم کن و شهادت را نصیبم کن.یک بار در حین دعا کردن به دعایش گوش می کردم و چون تاب و تحمل دوری اش را نداشتم محکم به پنجره اتاق زدم که چرا اینگونه دعا می کنی که شیشه شکست و دستم زخمی شد٬ او با دیدن من ناراحت شد و با پارچه ای دستم را بست و گفت مادر چرا این کار را کردی و من گفتم چون دوست ندارم مرا ترک کنی٬گفت مادر جایم تنگ است ٬انگار دارم خفه می شوم و باید هر چه زودتر به آزادی برسم و همیشه اشعاری ورد زبانش بود از جمله اینکه "من قفسم تنگ است--مردنم بهتر از ننگ است" و به من گفت آیا دوست داری در بستر بیماری بمیرم یا برای خدایی که مرا آفریده است جانم را فدا کنم.

 

                                            راوی:مادر شهید