شهید محمدرضا زاده علی کولی1
یک روز به من گفت مادر:آیا نیمه های شب از خواب بیدار می شوی؟گفتم مادر به قدری کارهای روز مره سنگین هستند که وقتی به خواب رفتم تا صبح بیدار نمی شوم.نمی دانستم منظورش چیست.از قضا یک شب خواهر کوچکش مریض بود ونیمه شب بیدار شد٬موقعی که من برای پرستاری از او بیدار شدم دیدم که انگار کسی در اتاق هست٬رفتم و سرک کشیدم ودیدم محمدرضا مشغول نماز وعبادت است ومرا ندید.من هم چیزی نگفتم بعد از چند روز که با هم گرم صحبت شده بودیم به او گفتم ٬آره مثل خودت که شبها بیدار می شوی ونماز شب می خوانی٬ با شنیدن این حرف رنگش عوض شد وگفت مادر تورا به خدا به کسی نگویید که من نماز شب می خوانم ٬من هم به او قول دادم ودیگر چیزی نگفتم تا بعد از شهادت که الان دارم نقل می کنم.
راوی: مادر شهید
+ نوشته شده در دوم بهمن ۱۳۸۹ ساعت توسط خادم الشهدا
|
شهداشرمنده ایم