در اردوی نی آباد همچنین روی سرعت عمل بچه ها حسابی کار می شد٬مثلا یک روز ما را به بیرون از نی آباد بردند چون معمولا آموزشهای نظامی را می رفتیم بیرون از مناطق مسکونی و فقط ورزش صبحگاهی را که معمولا همراه با شعار هم بود در خیابانهای نی آباد انجام می دادیم٬خلاصه به دستور شهید منگری ما دور چاله ای حلقه زده و نشسته بودیم٬داخل آن چاله دینامیت کار گذاشتند و سپس بر روی آن هم یک حلقه لاستیک ماشین قرار دادند و یک فتیله کوتاه به دینامیت وصل کردند ٬ما باید با روشن شدن فتیله به سرعت دور می شدیم و بر روی زمین می خوابیدیم٬همینکه دینامیت منفجر شد لاستیک چندین متر به هوا پرتاب شد و قطعه قطعه به زمین برگشت.این اردو حدود هفت روز طول کشید و پس از اتمام اردو به شهرک برگشتیم و فردای آن روز رفتیم مدرسه٬رییس آموزش و پرورش به همراه چند نفر به کلاس ما آمدند و معلم قرآن ما که البته مرد خوبی بود٬به او گفت که به بسیج نوجوانان تذکر بدهید٬چون اینها را یک هفته برده اردو و مدرسه را تعطیل کرده اند و حالا هم که برگشته اند همه زخمی هستند٬راست هم می گفت به خاطر سینه خیز رفتن و آموزشهای سخت همه زخمی شده بودیم و اتفاقا به من اشاره کرد و دست مرا نشان داد و من هم بلافاصله گفتم آقا وقت جنگ است و ما باید آموزش نظامی ببینیم٬تازه ما خودمان داوطلبانه رفته ایم٬ما را که به زور نبرده اند و اتفاقا بعد از این اتفاق معلم قرآنمان با من خیلی دوست شده بود٬خلاصه ما در آن ایام اردوهای زیادی از یک روزه گرفته تا یک هفته ای و شبانه روزی می رفتیم و اکثرا هم جنبه نظامی داشت و ما با سن کم با اکثر سلاح ها و همچنین جنگهای چریکی و جنگ در کوهستان و جنگ در آب آشنا شده بودیم.

ادامه دارد......