شهید محمدرضا عبدالله پور
یک روز داشتیم چادر راعلم می کردیم ٬شهید محمدرضا عبدالله پور وسیله را ازدست من گرفت و گفت اولا شما بزرگتر هستی٬ دوما من آخرین بار است باشما هستم ٬دوست دارم تمام کارها را انجام بدهم٬ نشستم و با خود فکر می کردم خدایا اینها کی هستند که آینده خود را با تمام وجود می بینند٬شهید محمدرضا گفت فکر نکن واقعا اینطور می شود ٬می دانم آخرین بار است شک نکن. هرکس آن روزها را ندیده سخت است باورش٬ ولی الحق شهدا کربلایی بودند.
راوی:عبدالحسین ملک محمدی

شهید محمدرضا عبدالله پور
+ نوشته شده در هفدهم شهریور ۱۳۹۰ ساعت توسط خادم الشهدا
|
شهداشرمنده ایم