بعد از دستور حرکت به طرف منطقه چادرها را جمع کردیم و وسایلمان را آماده کردیم  و من در آن موقع از برادر یحیی غلامی که سابقه زیادی در جنگ و عملیاتها داشت سوال می کردم که مثلا می خواهیم به منطقه برویم یعنی به کجا می رویم؟چند روز دیگر عملیات است؟و او هم می گفت  که منطقه یعنی نزدیکترین نقطه به خط و در آنجا هم زیاد نمی مانیم ٬احتمالا ۳ تا ۴ روز بعد عملیات شروع می شود.ماشین ها آمدند  و ما سوار شدیم و به طرف اهواز حرکت کردیم٬مسیر اهواز را می دانستم ولی از اهواز به بعد را با منطقه آشنایی نداشتم٬به همین دلیل مرتب از برادران غلامی و کردی و دیگران سوال می کردم که الان کجاییم. ما به طرف خرمشهر می رفتیم و نرسیده به خرمشهر از جاده اصلی خارج شدیم و در یک جاده فرعی رفتیم تا رسیدیم به یک دشت که قبلا در عملیات بیت المقدس آزاد شده بود.به آنجا که رسیدیم چادرها را دوباره برپا کردیم٬فاصله چادرها از هم باید حداقل ۵۰ متر باشد٬بعد از علم کردن چادرها کمی استراحت کردیم .در آنجا ورزش و آموزشهای نظامی ادامه داشت. یک روز صبح از گروهان٬ برادر یحیی غلامی را خواستند و او هم فورا رفت و تا عصر آن روز برگشت٬وقتی که برادران کردی و جعفری از او پرسیدند که کجا بوده اید گفت که ما را برده اند تا منطقه را که قرار است در ان عملیات انجام شود ببینیم و آن منطقه پاسگاه زید است.البته قرار شد این حرف فعلا بین خودمان باشد٬بعد از این خبر متوجه شدم که عملیات نزدیک است٬هنوز باورم نمی شد که در عملیات شرکت خواهم کرد٬غروب روز چهارم  که به منطقه رسیده بودیم ما را جمع کردند و برادر کاظم صادقی را به عنوان فرمانده گروهان معرفی کردند٬برادر حبیب غیبی هم که از قبل به عنوان معاون گروهان معرفی شده بود٬معرفی فرمانده گروهان توسط خود حاجی صلواتی فرمانده گردان عمار صورت گرفت.بعد از معرفی ٬حاجی گفت که امشب به ما مهمات خواهند داد و آماده باشید که به طرف خط حرکت خواهیم کرد.ساعت حرکت هم ۳ نیمه شب خواهد بود. تا حاجی گفت ساعت ۳ برادر رجب زاده شیر از نیروهای گروهان با ناراحتی گفت ای بابا ما فکر کردیم امشب عملیات است ولی وقتی ساعت ۳ حرکت کنیم بعد یکی دو ساعت هوا روشن می شود و معمولا عملیاتهای ما شب صورت می گیرد.بعد حرف او حاجی صلواتی با عصبانیت گفت تو از کجا فهمیده ای امشب عملیات است؟چون فکر می کرد خبر از جایی لو رفته است ولی برادر زاده شیر که کمی هم جا خورده بود گفت که همینطوری گفتم و بعد حاجی آرام شد.سپس ادامه داد که ما متوجه شده ایم عراق در این عملیات از گازهای سمی استفاده خواهد کرد لذا وسایلی را که برای جلوگیری از مسمومیت٬ برادران بهداری در اختیار شما قرار خواهند داد به شما معرفی خواهند کرد.سپس نحوه استفاده از وسایل را آموزش دادند٬آمپول را نشان دادند و گفتند  که در صورت استفاده از گازهای سمی آن را می شکنید و بر روی گاز استریل میریزید و جلوی بینی خود نگه می دارید و بعد هم ماسک را معرفی کردند.بعد از توضیحات برادران بهداری همگی رفتیم تا خود را برای حرکت آماده کنیم ٬بعد از خواندن نماز و خوردن شام مهماتها را آوردند .برادر کردی آنها را تقسیم می کرد٬به هرکدام دو عدد نارنجک می داد و به کسانی که اسلحه کلانشیکف داشتند هرکدام ۱۲۰ گلوله می داد.به آرپی جی زنها و کمکی آنها هم هرکدام ۳ گلوله آرپی جی و به تیربارچی ها هم تعدادی نوار فشنگ می داد.من وقتی خشابهایم را پر کردم پیش خودم گفتم که چهار خشاب برای عملیات کم است  و رفتم پیش آقای کردی  و گفتم فشنگ بیشتری می خواهم و او گفت که اینها کافی است و برای تو که کم نیستند٬چون تو٬ همان اول عملیات تیر می خوری و شهید می شوی و اگر هم تا صبح زنده ماندی می توانی از مهمات عراقیها استفاده کنی و من دیگر چیزی نگفتم. 

ادامه دارد.....

                                                  منطقه عملیاتی خیبر

      

    از راست:۱-یحیی غلامی۲-منصور کرمی۳-ایستاده حمید پورظفر۴-فریدون میرزایی۵-رضا جعفری

             ۶-ایستاده مرتضی شیخی ۷-رضا موسی زاده ۸-غلامعلی بشیری ۹-محمدرضا جمشیدی