از وقتیکه اعلام آماده باش کردند هر لحظه منتظر دستور حرکت بودیم٬در طول شب بعضی از برادران می رفتند بیرون از چادر و در گوشه ای و در تاریکی شب مشغول دعا و رازو نیاز بودند و در حالت سجده با خدا مناجات می کردند٬بچه ها طوری با هم برخورد می کردند که گویی این آخرین بار است که همدیگر را می بینند.آن شب به همان حالت تا صبح گذشت و بعد از ظهر روز بعد دستور حرکت دادند٬سوار ماشینها شدیم و بعد از مدت زمانی نه چندان طولانی به خاکریز بلندی رسیدیم که به آن دژ می گفتند٬پشت آن خاکریز٬ برادران توپخانه که اکثرا ارتشی بودند مستقر بودند٬ما همانجا پیاده شدیم.من و یکی دو تا دیگر از برادران از جمله غلامعلی بشیری رفتیم پیش خدمه یک توپ که داشت آن را آماده می کرد٬غلامعلی بشیری به او گفت جناب٬ امشب حسابی عراقیها را گلوله باران کنید و نگزارید راحت باشند البته با لحنی شوخی این حرفها را می زد و خدمه توپ که از برادران ارتشی بود گفت چشم امشب پدرشان را در می آوریم.حدود دو سه ساعتی آنجا بودیم که نیروهای هر دسته را یک جا جمع کردند٬دسته ما را هم در یک سنگر توپ جمع کردند و گفتند می خواهند توجیه نقشه کنند٬توجیه نقشه در واقع توضیح چگونگی میادین مین و کمین های دشمن و خاکریزهای آنها بود که بر روی نقشه مشخص بودند.تا بچه ها جمع شوند من گفتم دو رکعت نماز احتیاط بخوانم و بعد شروع کردم به خواندن نماز.در بین نماز بودم که نقشه را آوردند و قرار بود برادر غیبی آن را برای ما توضیح دهند٬من از آنجا که نمازم واجب نبود و می خواستم به توجیه نقشه برسم کمی نمازم را تند خواندم٬در این حین برادر غیبی متوجه من شدند و بعد از نماز آمد کنار من و خیلی آرام گفت٬جنگ ما برای همین نماز است و تو آن وقت اینگونه نماز می خوانی و بعد رفت تا نقشه را پهن کند برای توضیح و دیگر فرصتی نشد تا به او بگویم که نماز مستحبی می خواندم.

ادامه دارد.......