11مهر 1359

تنها اثر باقی مانده از بمباران هوایی شهرک در تاریخ ۱۱/۷/۱۳۵۹که در خیابان شهید مطهری منزل آقای علی شاحسینی قرار داشت و علی رغم اینکه آقای شاحسینی به هنگام تخریب ساختمان آن را جهت نگهداری اهدا کردند ولی متا سفانه به هنگام جدا کردن از دیوار در تاریخ ۴/۱/۱۳۹۰از بین رفت.
یک روز من و برادرم ناصر و و ایرج پسر داییم و یکی دو تای دیگر از دوستان روی چمن جلوی مدرسه ابتدایی (جلوی مسجد)که آن موقع دیوار نداشت مشغول بازی فوتبال بودیم٬دقیقا تاریخ ۱۱/۷/۱۳۵۹ بعد از مدتی که خسته شده بودیم نشستیم و مشغول صحبت کردن بودیم و طبق معمول حرف اصلی حرف جنگ بود٬صدای شلیک گلوله های توپ از جبهه به گوش می رسید٬ناصر گفت امروز شهرک را می زنند و ایرج گفت من می ترسم و من گفتم که حضرت علی(ع) می فرمایند که بزرگترین گناه ترس است٬پس نباید ما بترسیم٬هنوز حرفم تمام نشده بود که صدای غرش هواپیماها و بلافاصله صدای رگبار مسلسل هم بلند شد و ما سریع خودمان را داخل جوب آبی که البته خشک بود و داخل آن سنگ هم ریخته بود انداختیم٬بعد از تمام شدن صدا فورا سرمان را بلند کردیم و مشاهده کردیم دود سیاه و غلیظی بلند شده است٬ابتدا فکر کردیم که بیرون از شهرک را زده است و بعد به طرف دود دویدیم٬وقتی به صحنه رسیدیم دیدیم که منازل مسکونی را مورد اصابت قرار داده و از جمله آن منازل ٬منزل مشهدی خلف و حاج شاه عباس شاه حسینی که دو سه خانه پایین تر از منزل خودمان بود را هدف قرار داده٬وقتی وارد حیات منزل مشهدی خلف شدیم دیدیم که یک نفر که سر تا پایش خون آلود است در حیات افتاده است٬مردم با عجله می آمدند و مجروحین و شهدا را بیرون می آوردند٬بله هواپیماهای عراقی شهرک را با راکت و تیربار هدف قرار داده و از خیابان شهید مطهری تا بلوار ورودی شهرک را مورد اصابت قرار داده بودند٬از جمله شهدا همسر حاج غلامعلی مرادپور و دو دختر خردسالش بودند٬آن روزها بنزین نبود و مردم با تریلی تراکتور شهدا را به دزفول انتقال می دادند و مجروحین را با وانت به بیمارستان رساندند٬این اولین باری بود که با واقعیت جنگ از نزدیک آشنا می شدم٬دیدن صحنه شهدا را در عقب تریلی تراکتور هیچ وقت فراموش نمی کنم٬به هنگام بمباران شهرک پدرم بیرون از شهرک با تراکتور مشغول شخم زمین بود که با مشاهده دود و صدای انفجار تراکتور را روشن رها کرده و تا خانه دویده بود و چون نزدیک خانه ما را زده بود فکر کرده که احتمالا منزل خودمان بمباران شده است٬وقتی پدرم آمد من خانه بودم ولی ناصر هنوز نیامده بود و ما نگران بودیم و همه به دنبال او می گشتند تا اینکه بعد از دو سه ساعت خودش به خانه آمد.
راوی:منصور کرمی
سیدی درب خانه را زد و به ما گفت فردا برای یکی از جوانان خانواده ی شما اتفاقی خواهد افتاد٬واین حادثه راس ساعت هشت صبح خواهد بود.هنگام شب وقتی شهید احمد فرجی به خانه آمد دیدم مقداری مواد غذایی و یک کارتن شیر خشک برای دخترم آورد و گفت ممکن است که دیگر کسی نباشد که برای شما چیزی تهیه کند٬و روز بعد در ساعت هشت هواپیماها ی عراقی به شهرک حمله کردند و احمد هم مورد هدف راکت دشمن قرار گرفت و به آرزوی خود یعنی شهادت در راه خدا رسید.
راوی:همسر شهید
در زمان انقلاب بدون اطلاع ما عکس ها و اطلاعیه های امام خمینی (ره)را پخش می کرد٬ و برای اینکه کسی متوجه نشود٬آنها را زیر پیراهن خود پنهان می کرد.شهید احمد فرجی ٬ امام خمینی(ره)را خیلی دوست داشت و قبل از پیروزی انقلاب اسلامی نذر کرده بود که اگر امام به ایران بیایند یک گوسفند قربانی کنند٬ودر همان روزی که امام آمد به نذر خود عمل کرد.
راوی:خواهر شهید
در مزرعه مشغول کشاورزی بودم که ناگهان صدای انفجار و دود غلیظی که از شهرک بلند شده بود را مشاهده کردم و بلافاصله و با عجله به خانه امدم٬وقتی از درب حیاط وارد شدم صحنه کربلا برایم مجسم شد٬همسرم در یک گوشه٬برادرم در گوشه دیگر٬دختر یک ساله ام اعظم در گوشه ای و دختر چهار ساله ام اکرم در کنجی دیگر غرق به خون افتاده بودند٬همسر و برادرم در دم به شهادت رسیده بودند ولی اعظم پایش قطع شده بود و اکرم هم از ناحیه سینه مورد اصابت ترکش قرار گرفته بودند٬سریع اکرم را بغل کردم و یکی از بستگان هم اعظم را در حالی که هر کدام با یک موتور بچه ها را به آغوش کشیده بودیم و با یک دست بچه را بغل کرده و با دست دیگرسکان موتور را٬با سرعت به طرف دزفول و بیمارستان افشار حرکت کردیم٬اکرم مرتب سراغ مادرش را می گرفت٬وقتی به بیمارستان رسیدیم بچه ها را تحویل داده و به طرف شهرک برگشتیم٬در راه بودم که دیدم همسر و برادرم عباس عقب یک تریلی تراکتور در حال انتقال به دزفول هستند٬وقتی دوباره به بیمارستان رفتم هر دو فرزندم را در حالی که در پارچه ای سفید پیچیده بودند به مانند دو فرشته تحویلم دادند٬سپس آنها را به همراه مادرشان و برادرم و دیگر شهدا تشیع و در گلزار شهدای محمدابن جعفر طیار(ع)به خاک سپردیم.
راوی:حاج غلامعلی مرادپور
۱۱مهر ۱۳۵۹چند روز از شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران می گذشت به همین دلیل مدارس تعطیل شده بودند.با تعدادی از بچه ها در حیاط مدرسه ابتدایی(جلوی مسجد) مشغول باز ی کردن بودیم.آن زمان به دلیل نزدیک بودن خطوط مقدم جبهه صدای گلوله های توپ وخمپاره به شهرک می رسید٬اتفاقا آن روز شدت صداها زیاد بود٬من به بچه ها گفتم احساس می کنم امروز شهرک بمباران می شود٬ایرج گفت من می ترسم ومنصور خواست بگوید بزرگترین گناه ترس است٬هنوز کلمه ترس از دهانش خارج نشده بود که صدای مهیب انفجار وسپس رگبار پشت سر هم گلوله بلند شدبه آسمان که نگاه می کردیم میگهای عراقی را میدیدیم که آتش مسلسلها آنها را شبیه به یک گلوله آتشین کرده بود٬بعد از لحظاتی گردو غبار غلیظی شهرک را فرا گرفته بود همه به سمت محل بمباران رفتیم ٬از خیابان مطهری تا بلوار شهدا مورد اثابت موشکهای هواپیماهای عراقی قرار گرفته بود٬آن روز صحنه هایی از ایثار مردم شهرک دیده شد که کمتر دیده شده٬ مردم با وانت وحتی تریلی تراکتور شهدا ومجروحین را به بیمارستان دزفول اعزام می کردند٬در آن روز حدود ۱۱نفر به شهادت رسیدند که تعدادی از آنها در منزل مرحوم مشهدی خلف حسن زاده مهمان بودند .هنوز هم آثاری از بمباران آن روز بر روی درب یکی از منازلی که مورد اثابت راکت قرار گرفته موجود است .
راوی:ناصر کرمی
شهداشرمنده ایم