پس از حمله هوایی ۱۱ مهر ۱۳۵۹ به شهرک شهید محمد منتظری تا مدتی اهالی که اکثرا کشاورز بودند، وقتیکه به مزارع می رفتند بچه ها و اهل خانواده را هم با خود می بردند تا هم به کار و امرار معاش بپردازند و هم اینکه از حمله احتمالی دشمن در امان باشند.۱۷/۷/۱۳۵۹ تنها شش روز از حمله هوایی به شهرک گذشته بود که سوسن ۹ ساله به همراه پدر،مادر و برادرش به مزرعه می روند٬پدر و مادر مشغول کار در مزرعه می شوند و سوسن به همراه برادرش در سایه درختی مشغول بازی می شوند.آنها در دنیای بچه گانه خود و با رویاهای شیرین بچگی و به دور از هیاهوی جنگ سخت مشغول بازی می شوند که ناگهان صدای انفجار خمسه خمسه بلند می شود٬پدر و مادر به طرف صدا می چرخند و مشاهده می کنند که از کنار درخت و محل بازی بچه ها گردو غبار غلیظی بلند شده است، بلافاصله به طرف بچه ها می دوند که انها را غرق در خون می بینند٬برادر، سطحی مجروح می شود ولی سوسن از ناحیه شکم به شدت مجروح می شود به گونه ای که روده هایش از شکم بیرون زده است،پدر که وسیله ای برای انتقال فرزند خود به بیمارستان ندارد او را بغل کرده و دوان دوان به طرف جاده شوش- دزفول می دود،در کنار جاده منتظر ماشین می ماند و سوسن با نگاه کردن به شکم خود ملتمسانه از پدر می خواهد که او را نجات دهد، پدر او را امیدوار می کند اما خود در درونش از شدت نگرانی غوغایی بر پاست، پس از رسیدن ماشین به سرعت او را به بیمارستان می رساند و بلافاصله او را به اتاق عمل می برند ولی به دلیل بمباران اطراف بیمارستان، برق قطع می گردد و سوسن مظلومانه در بیمازستان به شهادت می رسد.روحش شاد و یادش گرامی باد.

                                                                                    راوی: ناصر کرمی