من و علیرضا سبزه علیپور در یک سنگر بودیم و اتفاقا به اصرار علیرضا یک پایه نخل در پشت سرمان و در لبه سنگری که درست کرده بودیم گذاشتیم٬علیرضا برای لحظه ای از سنگر بیرون رفت که بلافاصله رگباری از پشت سر به سنگر وآن پایه برخورد کرد ٬ علیرضا که این صحنه را مشاهده می کرد بلافاصله صدا زد منصور و فکر می کرد که من تیر خورده ام ولی من گفتم که سالم هستم٬در این زمان تعدادی نیرو که بادگیر تیره بر تن داشتند از خاکریز سمت چپ آمدند و به طرف منطقه بین ما و گردان کربلا می رفتند بلافاصله ما به طرف انها شلیک کردیم که یکی از برادران گفت آنها بادگیر دارند و احتمالا از نیروهای گردان کربلا باشند و ما هم کمی مکث کردیم٬ از طرفی هم یک هلیکوپتر دشمن بالای سر ما دور می زد که برادران به طرف آن شلیک می کردند٬طولی نکشید که متوجه شدیم نیروهایی که بادگیر بر تن داشتند نیروهای دشمن هستند واین یعنی محاصره برادران گردان کربلا و از طرفی ما هم از پشت سر محاصره شده بودیم.برادر رضا جعفری که در آن موقع مداوم به نیروها سر می زدند پیش ما آمدند و من گفتم که از پشت سر ما را می زنند و او گفت که بچه های خودمان هستند و دارند پاکسازی می کنند چون یک بار بچه ها رفته بودند و چیزی ندیده بودند ولی هنوز برادر جعفری چند قدم از ما دور نشده بودند که خمپاره بغل او خورد و افتاد زمین و من فکر کردم خوابیده که ترکش نخورد ولی وقتیکه یکی ارز دوستان به نام حبیب رضایی که پسر دایی خود رضا می شد رفت بالای سرش متوجه شد که او زخمی شده است٬برادران او را تا نزدیک ساحل بردند و تا وقتیکه داشت می رفت پشت سر هم سفارش می کرد که برادران مواظب خودتان باشید.

ادامه دارد.......