وضوی خون
در صبح دم طلوع بهار سال ۱۳۶۱ هنگامی که پرستوهای بهاری عاشقانه به پرواز در امده بودند٬هنگامی که با تحویل سال ٬اشتیاق و شوقی سرشار در وجود کودکان و جوانان جلوه می نمود٬آن گاهی که کبوتران عاشق در انتظار دیدار معشوق ثانیه شماری می کردند و ان موقعی که همه بی خیال در اندیشه و آرزوهای فردا غوطه ور بودند٬آسمان رنگ یاقوت گرفت و خورشید٬ نقاب خون بر چهره کشید و چتر اندوه بر چهره ها افکند. در سپیده دم نخستین روزهای فروردین موقعی که کودکان تازه از خواب شیرین بهاری بر خاسته بودند٬موقعی که مرد کهنسال روستا با قدی خمیده و قامتی استوار وضوی دیدار با الله میگرفت.کبوتری نامه رسان و پیکی اندوهبار خبر از پرواز چهار پرستوی عاشق داد که چون پروانه شوریده و شیدا به گرد شمع وجود معشوق طواف کردند تا قطعه قطعه جسم مطهرشان آب شد و به خاکستر تبدیل گردید. آری چهار تن از جوانان پاک باخته روستا با دستانی پینه بسته یازهرا گویان در سپیده دمان صبح بهاری وضوی خون گرفتند و از این زندان تاریک و وحشت زا به آغوش یار دیرینه شتافتند و با جوهره وجودشان فتحی مبین را رقم زدند.




شهداشرمنده ایم