۱۱مهر ۱۳۵۹چند روز از شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران می گذشت به همین دلیل مدارس تعطیل شده بودند.با تعدادی از بچه ها در حیاط مدرسه ابتدایی(جلوی مسجد) مشغول باز ی کردن بودیم.آن زمان به دلیل نزدیک بودن خطوط مقدم جبهه صدای گلوله های توپ وخمپاره به شهرک می رسید٬اتفاقا آن روز شدت صداها زیاد بود٬من به بچه ها گفتم احساس می کنم امروز شهرک بمباران می شود٬ایرج گفت من می ترسم ومنصور خواست بگوید بزرگترین گناه ترس است٬هنوز کلمه ترس از دهانش خارج نشده بود که صدای مهیب انفجار وسپس رگبار پشت سر هم گلوله بلند شدبه آسمان که نگاه می کردیم میگهای عراقی را میدیدیم که آتش مسلسلها آنها را شبیه به یک گلوله آتشین کرده بود٬بعد از لحظاتی گردو غبار غلیظی شهرک را فرا گرفته بود همه به سمت محل بمباران رفتیم ٬از خیابان مطهری تا بلوار شهدا مورد اثابت موشکهای هواپیماهای عراقی قرار گرفته بود٬آن روز صحنه هایی از ایثار مردم شهرک دیده شد که  کمتر دیده شده٬ مردم با وانت وحتی تریلی تراکتور شهدا ومجروحین را به بیمارستان دزفول اعزام می کردند٬در آن روز حدود ۱۱نفر به شهادت رسیدند که تعدادی از آنها در منزل مرحوم مشهدی خلف حسن زاده مهمان بودند .هنوز هم آثاری از بمباران آن روز بر روی درب یکی از منازلی که مورد اثابت راکت قرار گرفته  موجود است .

 

                                                  راوی:ناصر کرمی