وصیت نامه شهید هوشنگ فاتح

 

  جوانان داوطلب به جبهه بروند و این مسئله را زود حل کنند. امام خمینی (ره)

«الذین یقاتلون فی سبیل الله صفا کانهم بنیان مرصوص»

هم اکنون که قلم به دست گرفته ام و دارم وصیت می کنم:

 ای خانواده ی عزیزم امیدوارم که ناراحت نباشید که به جبهه رفته ام و از شما می خواهم که اگر روزی از فرمان شما سرپیچی کرده ام مرا ببخشید و دعا کنید که ملّت ایران پیروز باشد.

در جهان و هم اکنون که دارم پای در چکمه می کنم و به جبهه ی حق علیه باطل می روم نه از برای خصم و کینه است بلکه برای دین و ناموسم که در خطر است و برای سرافرازی اسلام و قرآن به جنگ کفار می روم.

 خانواده ی عزیزم اگر روزی از فرمان شما سرپیچی کرده ام مرا ببخشید ، اگر شهید شدم٬ از شما می خواهم که درعزاداری من گریه نکنید، به یاد امام حسین (ع) گریه کنید که در صحرای کربلا تشنه شهید شد.

از شما می خواهم که امام این موسی زمان را تنها نگذارند، برادران و خواهران من را نوازش کنید و بگویید که برادر شما زنده است و نزد خدای خود روزی می خورد.

 مرا در مزار شهیدان شهرک منتظری دفن کنید ، زیرا به این شهیدان عشق می ورزم.

 از عمویم محمدرضا تقاضا دارم که پدرم و مادرم را بگوید که هوشنگ از دیگر برادرانش بهتر نبوده و برادرم غلامعلی را نوازش کنید، زیرا وقتی که من رفتم او را ندیدم.

 

                                                      خدمتگذار شما هوشنگ فاتح

                                                         سرباز امام زمان (ع)

منصور کرمی-عملیات فتح المبین-قسمت20

هنوز مدت زمان زیادی از عملیات طریق القدس و شهادت برادران قربانعلی سگوند و سلطانعلی قاسمی نگذشته بود که دوباره موقع اعزام نیرو به جبهه ها فرا رسید٬این بار نیروهایی از برادران ویژه و فعال بسیج اعزام شدند٬ما هم که طبق معمول از مدرسه که می آمدیم کتاب هایمان را می انداختیم خانه و یک راست می رفتیم بسیج٬شب عید و اول فروردین ۱۳۶۱ بود که صدای آتش توپخانه خیلی شدید به گوش می رسید٬فورا تعدادی از برادران از جمله حاج آقا محمدی از روحانیون اعزامی ازقم که آن روزها در بسیج حضور داشتند سوار ماشین شدیم و به بیرون شهرک رفتیم چون از آنجا بهتر می شد منطقه را دید٬دیدیم بله شدت آتش زیاد و کاملا مشخص بود و فهمیدیم که عملیات شده و آن شب همه دعا کردیم تا خداوند رزمندگان را در آن عملیات پیروز کند٬صبح آن روز از رادیو شنیدیم که رزمندگان اسلام عملیات بزرگی با نام فتح المبین و با رمز مقدس یا زهرا(س) را آغاز کرده اند و طی این عملیات بود که شهرهای دزفول٬اندیمشک و شوش از تیر رس مستقیم توپخانه عراق خارج شدند.

ادامه دارد......

            تعدادی از رزمندگان شهرک شرکت کننده در عملیات فتح المبین(قبل از عملیات)

             

 ا یستاده از راست:۱-شهید عبدالکریم عباسی۲-شهید حسن پورمحمد۳-عبدالمحمد کرمی۴-کمک کنید

   نشسته از راست:۱-مهندس احمد زارعی۲-موسی احمدی۳-حاج فریدون غلامی۴-حسین قاسمی

کلام نور

 (امام خمینی «ره»)

پنجاه سال عبادت کردید خدا قبول کند ، یکبار این وصیت نامه های شهدا را مطالعه کنید و تفکر کنید که انسان را می لرزاند و بیدار می کند .

مقام معظم رهبری حفظه الله:

این وصیت نامه هایی که امام می فرمودند بخوانید٬من به توصیه ایشان عمل کرده ام.چیزهای عجیبی است.آن جوان خطش هم به زور خوانده می شود٬اما هر کلمه اش برای من و امثال من یک درس راهگشاست و من خودم خیلی استفاده کردم.

 

سخنرانی ۲۷ شهریور ۱۳۷۱

دست قطع شده

آخرین باری که آمده بود خانه٬سه تا چهار روز بیشتر نماندند٬از من خواست تا با هم به فامیل سری بزنیم٬شب پنج شنبه ای بود که با هم رفتیم و بــه فامیل هایی سر می زد که شاید ســالها بود به خانه آنها نرفته بــود و ایـن برای من عجیب بود٬بعد از اینکه خبر حادثه اتوبوس گردان بلال را به ما دادند و گفتند که  محمود هم جزء نیروهای اتوبوس بوده از ما خواستند تا جـــهت شناسایی پیکر مطهر ایشان به معراج شهدای اهواز برویم٬دوستانش گفته بودند که ایشان علاقه زیادی داشته اند که جــنازه اش پیدا نشود و حتی در وصیت نامه اش هم به این مطلب اشاره کرده بودند٬وقتی به معراج شـــهدا رسیدیم حدود پنج تا شش کیلو از اعضای مختلف بدن از جمله یک دست که از بازو قطع شده بود به ما نشان دادند و گفتند که اینها مربــوط به هشـــت شهید است و پیشنهاد دادند که آنها را در یک محل به خاک بسپاریم و برای هریک قبری به صورت یادمان ببندیم٬ولی من قـبول نــکردم و با ناراحتی بــه خانه آمدم٬خیلی دعا می کردم تا اینکه یک شــب در عالم خواب دیــدم کــه همه نیروها سوار بر اتوبوس شده اند و شهید محمود فرزانه هم آرام بر روی صندلی نشسته است٬موشک درسـت از عقب اتــوبوس به ماشین بــرخورد کرد و دست شهید محمود از بازو قطع و حدود پنجاه متر دورتر پرت شد٬صبح که از خواب بیدار شدم بلافاصله به معراج شهدای اهواز رفتم و گفتــم ایــن دست مطعلق به محـمود است و آن را می خــواهیم تشیع کنیم٬آنــها هــم موافقت کردن و دست شهید محمود فرزانه را آوردیم و پس از تشیع باشکوه در گلزار شهدای محمد ابن جعفر طیار (ع) به خاک سپردیم.

                                                                       راوی:احمد فرزانه

                 

                                 از راست نفر اول با چفیه مشکی:شهید محمود فرزانه

منصورکرمی- تیربارسلطانعلی-قسمت19

منزل شهید قربانعلی سگوند در نزدیکی منزل ما بود٬ما زیاد باهم بودیم و یادم است همان اوایل تشکیل بسیج شهرک که من بسیج می رفتم شهید سگوند به من گفت که می خواهد عضو بسیج شود چه کار باید بکند٬به او گفتم از آنجایکه تمام نیروهای بسیج از بچه های مسجد و جلسات قرآن هستند٬او نیز باید اول در جلسات قرآن شرکت کند٬او هم ابتدا به جلسات مسجد آمد و بعد عضو نیروهای ویژه بسیج شد٬وسرانجام در عملیات طریق القدس و در سن ۱۵ سالگی به شهادت رسید٬یک روز که رادیو دزفول را گوش می دادم داشت پیامهای شهدای عملیات طریق القدس را پخش می کرد که قبل از عملیات با آنها مصاحبه شده بود٬که یک دفعه گفت و اینک پیام برادر "شهید سلطانعلی قاسمی"٬ما خیلی تعجب کردیم٬فکر کردیم اشتباه شده ولی روز بعد خبر رسید که او نیز به علت شدت جراحات در بیمارستان شیراز به شهادت رسیده است٬سلطانعلی جزء نیروهایی بودند که از همان اوایل در جبهه حضور داشتند٬در بسیج تیرباری داشتیم که معروف به تیربار سلطانعلی بود چون آن را او در یک درگیری با عراقیها به غنیمت گرفته بود و با خود به پایگاه آورده بود٬سلطانعلی خیلی شوخ طبع بودند و معمولا آنوقتها صبحگاه داشتیم و در خیابانهای شهرک ورزش صبحگاهی انجام می دادیم٬موقع دویدن سلطانعلی این شعار را می خواند و می گفت:"رفتم جبهه٬دیدم دشمن٬خنجر کشیدم٬سینه اش دریدم٬گفتم دشمن٬گفتم مزدور٬اینجا ایران است٬جای شیران است و......" 

ادامه دارد.....

                                اولین هفته شهید قربانعلی سگوند(معتمدیان)

               

           از راست:مهندس احمد زارعی۲- شهید حسن پورمحمد۳-حاج رحمن فلاحی

سرباز عراقي گفت : مرا حلال كن.


در اسارت، اذان گفتن با صدای بلند ممنوع بود. ما در آنجا اذان می‌گفتیم، اما به گونه‌ای که دشمن نفهمد.
روزي  جوان هفده ساله ضعیف و نحیفي، موقع نماز صبح بلند شد و اذان گفت. ناگهان مأمور بعثی آمد و گفت: «چیه؟ اذان می‌گویی؟ بیا جلو»!

یکی از برادران اسدآبادی دید که اگر این مؤذن جوان ضعیف و نحیف، زیر شکنجه برود معلوم نیست سالم بیرون بیاید، پرید پشت پنجره و به نگهبان عراقی گفت: «چیه؟ من اذان گفتم نه او».
آن بعثی گفت: «او اذان گفت».

برادرمان اصرار کرد که «نه، اشتباه می‌کنی. من اذان گفتم».
مأمور بعثی گفت: «خفه شو! بنشین فلان فلان شده! او اذان گفت، نه تو».
برادر ایثارگرمان هم دستش را گذاشت روی گوشش و با صدای بلند شروع کرد به اذان گفتن. مأمور بعثی فرار کرد.

وقتی مأمور عراقی رفت، او رو کرد به آن برادر هفده ساله که اذان گفته بود و به او گفت: «بدان که من اذان گفتم و شما اذان نگفتی. الان دیگر پای من گیر است».

به هر حال، ایشان را به زندان انداختند و شانزده روز به او آب ندادند. زندان در اردوگاه موصل (موصل شماره 1 و 2) زیر زمین بود. آنقدر گرم بود که گویا آتش می‌بارید.

آن مأمور بعثی، گاهی وقت‌ها آب می‌پاشید داخل زندان که هوا دم کند و گرمتر شود. روزی یک دانه سمون (نان عراق) می‌دادند که بیشتر آن خمیر بود.

ایشان می‌گفت: «می‌دیدم اگر نان را بخورم از تشنگی خفه می‌شوم. نان را فقط مزه مزه می‌كردم که شیره‌اش را بمکم. آن مأمور هم هر از چند ساعتی می‌آمد و برای این‌که بیشتر اذیت کند، آب می‌آورد، ولی می‌ریخت روی زمین و بارها این کار را تکرار می‌کرد».

می‌گفت: «روز شانزدهم بود که دیدم از تشنگی دارم هلاک می‌شوم. گفتم: یا فاطمه زهرا! امروز افتخار می‌كنم که مثل فرزندتان آقا حسین بن علی اینجا تشنه‌کام به شهادت برسم».
سرم را گذاشتم زمین و گفتم: یا زهرا! افتخار می‌کنم. این شهادت همراه با تشنه‌کامی را شما از من بپذیر و به لطف و کرمت،‌این را به عنوان برگ سبزی از من قبول کن.

 دیگر با خودم عهد کردم که اگر هم آب آوردند سرم را بلند نکنم تا جان به جان آفرین تسلیم کنم. تا شروع کردم شهادتین را بر زبان جاری کنم، دیدم که زبانم در دهانم تکان نمی‌خورد و دهانم خشک شده است.

در همان حال، نگهبان بعثی آمد پشت پنجره، همان نگهبانی که این مکافات را سر ما آورده بود و همیشه آب می‌آورد و می‌ریخت روی زمین. او از پشت پنجره مرا صدا می‌زد که بیا آب آورده‌ام.

اعتنایی نکردم. دیدم لحن صدایش فرق می‌کند و دارد گریه می‌کند و می‌گوید: بیا که آب آورده‌ام.
او مرا قسم می‌داد به حق فاطمه زهرا (س) که آب را از دستش بگیرم.

عراقی‌ها هیچ‌وقت به حضرت زهرا(س) قسم نمی‌خوردند. تا نام مبارکت حضرت فاطمه(س) را برد، طاقت نیاوردم. سرم را برگرداندم و دیدم که اشکش جاری است و می‌گوید: «بیا آب را ببر! این دفعه با دفعات قبل فرق می‌کند».

همین‌طور که روی زمین بودم، سرم را کج کردم و او لیوان آب را ریخت توی دهانم. لیوان دوم و سوم را هم آورد. یک مقدار حال آمدم. بلند شدم. او گفت: به حق فاطمه زهرا بیا و از من درگذر و مرا حلال کن! گفتم: تا نگویی جریان چی هست، حلالت نمی‌کنم.

گفت: دیشب، نیمه‌شب، مادرم آمد و مرا از خواب بیدار کرد و با عصبانیت و گریه گفت: چه کار کردی که مرا در مقابل حضرت زهرا(س)  شرمنده کردی. الان حضرت زهرا(س) را در عالم خواب زیارت کردم. ایشان فرمودند: به پسرت بگو برو و دل اسیری که به درد آورده‌ای را به دست بیاور گرنه همه شما را نفرین خواهم کرد.

خاطره از سید آزادگان مرحوم حجت‌الاسلام و المسلمین سیدعلی‌اکبر ابوترابی
برگرفته از كتاب حماسه‌های ناگفته ـ صفحه90 -88

منصور کرمی-عملیات طریق القدس-قسمت18

همانطور که قبلا گفتم٬نیروهای بسیج شهرک هر ۱۵ روز یک بار به جبهه می رفتند و نیروهایی هم که در پایگاه می ماندند در حفظ امنیت منطقه بسیار فعال بودن و تا صبح گشت می ردند.یک نوبت که تعدادی از نیروهای پایگاه که شامل برادران شهید علیرضا کاوندی٬شهید محمود یوسفی٬شهید قربانعلی سگوند٬شهید سلطانعلی قاسمی٬کاظم پورظفر و حاج فریدون غلامی بودند به جبهه اعزام شده بودند ماموریت شان طول کشید٬یک روز  پس از نماز صبح که معمولا به جماعت و در مسجد برگزار می شد وقتی به پایگاه برگشتیم دیدیم که رادیو مارش مخصوص که موقع عملیاتها زده می شد پخش می کند٬البته ما هنوز با آن آشنا نبودیم ولی یادم است منصور غلامی که آن موقع عضو بسیج نوجوانان بود گفت به خدا قسم دیشب عملیات بوده است٬چون قبلا موقع حمله نیروهای ما به عراقیها این مارش را رادیو پخش کرده است٬هر کسی حرفی می زد تا اینکه گوینده رادیو خبر از عملیات شب قبل داد که با نام طریق القدس و رمز یا حسین(ع) شروع شده بود٬و فورا علت تاخیر نیروهایی را که این سری اعزام شده بودند را فهمیدیم که بله آنها در این عملیات شرکت کرده بودند.

ادامه دارد......

ماهیگیری

من و شهید نورعلی عباسی در جبهه تپه موشکی با هم بودیم٬بعد از ۱۵ روز که در خط بودیم٬جهت استحمام و استراحت ما را به کنار رودخانه کرخه آوردند و در آنجا مستقر شدیم٬به دلیل نرسیدن جیره غذایی به شدت گرسنه بودیم و چیزی هم برای خوردن نداشتیم٬شهید نورعلی گفتند برویم و از کرخه ماهی بگیریم٬من به ایشان گفتم ما که وسیله ماهیگیری نداریم و کرخه هم با آن آب خروشان که امکان ماهیگیری ندارد ولی شهید نورعلی اسرار داشتند که برویم٬وقتی کنار کرخه رسیدیم دیدم شهید نورعلی یک تکه نان در دستش گرفت و سپس دست خود را درون آب گذاشت و ماهیها به طرف دست ایشان می آمدند و ایشان هم آنها را می گرفت و به من می داد٬با دیدن این صحنه بدنم می لرزید و به عینه پاکی و اخلاص شهید نورعلی را می دیدم که چگونه خداوند به این شهید بزرگوار لطف می کردند٬چرا که این کار از عهده انسانهای عادی خارج بود٬در مدت کوتاهی بین ۱۰ تا ۱۵ عدد ماهی را صید کردند و من آن موقع متوجه شدم که ایشان به درجاتی رسیده اند که من از درک آن عاجز هستم. 

 

                                                                راوی:عبدالحسین عبدالهی

منصور کرمی -20متر به چپقسمت17

نیروهایی که آن اوائل به جبهه می رفتند خاطرات جالبی تعریف می کردند٬مثلا یکی از دوستان می گفت ما وقتی عراقیها را روی خاکریز می بینیم با اینکه می دانیم دشمن هستند و به ما حمله کرده اند و لی دلمان نمی آمد آنها را بکشیم و با شلیک به اطراف آنها فراریشان می دادیم٬ ویا یکی دیگر از دوستان که بعدا فرمانده گردان شده بود می گفت ما در خط یک قبضه آرپی جی۷ داشتیم که تحویل دو نفر از بچه ها بود و آنها با موتور از خط می آمدند سپاه دزفول و دو گلوله تحویل می گرفتند و بعد می آمدند خط و آنها را شلیک می کردند و دوباره بر می گشتند دزفول برای دریافت دو گلوله دیگر و یا می گفت اولین باری که یک خمپاره ۶۰ میلی متری آورده بودند خط٬یکی از برادران رفته بود بالای خاکریز و یکی دیگر شلیک می کرد و وقتی که مثلا می گفت ۲۰ متر بطرف چپ بزن او قبضه خمپاره انداز را بلند می کرد و بیست متر به طرف چپ می دوید و دوباره آنجا شلیک می کرد٬چون آموزش کار با آن را ندیده بودند٬این کار باعث می شد به جای ۲۰ متر چند صدمتر دورتر را بزنند چون برای تنظیم خمپاره انداز باید از اهرم های خاص این کار استفاده شود. 

ادامه دارد.....

 رفته بودم سفری سوی دیار شهدا             که طوافی بکنم گرد مزار شهدا

به امیدی که دل خسته هوایی بخورد            متبرک شود از گردو غبار شهدا

هرچه زد خنجر احساس به سرچشمه چشم     شرمگینم که نشد اشک نثار شهدا

خشکی چشم عطش خورده از آنجاست که من    آبیاری نشدم فصل بهار شهدا

آخرین خط وصای دل من این است              که به خاکم بسپارید کنار شهدا

فرشتگان کوچولو

در مزرعه مشغول کشاورزی بودم که ناگهان صدای انفجار و دود غلیظی که از شهرک بلند شده بود را مشاهده کردم و بلافاصله و با عجله به خانه امدم٬وقتی از درب حیاط وارد شدم صحنه کربلا برایم مجسم شد٬همسرم در یک گوشه٬برادرم در گوشه دیگر٬دختر یک ساله ام اعظم در گوشه ای و دختر چهار ساله ام اکرم در کنجی دیگر غرق به خون افتاده بودند٬همسر و برادرم در دم به شهادت رسیده بودند ولی اعظم پایش قطع شده بود و اکرم هم از ناحیه سینه مورد اصابت ترکش قرار گرفته بودند٬سریع اکرم را بغل کردم و یکی از بستگان هم اعظم را در حالی که هر کدام با یک موتور بچه ها را به آغوش کشیده بودیم و با یک دست بچه را بغل کرده  و با دست دیگرسکان موتور را٬با سرعت به طرف دزفول و بیمارستان افشار حرکت کردیم٬اکرم مرتب سراغ مادرش را می گرفت٬وقتی به بیمارستان رسیدیم بچه ها را تحویل داده و به طرف شهرک برگشتیم٬در راه بودم که دیدم همسر و برادرم عباس عقب یک تریلی تراکتور در حال انتقال به دزفول هستند٬وقتی دوباره به بیمارستان رفتم هر دو فرزندم را در حالی که در پارچه ای سفید پیچیده بودند به مانند دو فرشته تحویلم دادند٬سپس آنها را به همراه مادرشان و برادرم و دیگر شهدا تشیع و در گلزار شهدای محمدابن جعفر طیار(ع)به خاک سپردیم.

 

                                                                    راوی:حاج غلامعلی مرادپور

    یادی که هرگز در دلها نمی میرد یاد شهیدان است

  

       شهیدعلیرضا حیدری           شهید صفرعلی قاسمی راد        شهیدعیسی عباسی

    یاد شهدای پیروز عملیات بیت المقدس گرامی باد

الی بیت المقدس

                گرامی باد یاد و خاطره شهدای عملیات پیروز بیت المقدس   

                      

                                شهید محمود یوسفی                   شهید ابراهیم غریبی

                         

                                  شهید کریم فلاحی                      شهید یوسفعلی ارزانی

                     مراسم گرامیداشت شهدای پیروز عملیات بیت المقدس 
                                  پنجشنبه مورخ ۱۵/۲/۱۳۹۰
                      گلزار شهدای محمد ابن جعفرطیار(ع) برگزار می گردد

منصور کرمی-تونل علی چنار-قسمت16

نیروهای ویژه پایگاه بسیج بزرگسالان ۲۳ نفر بودند که بصورت شبانه روزی در آنجا حضور داشتند٬هر ۱۵ روز یک بار تعدادی از این نیروها به خط مقدم جبهه می رفتندو پس از اتمام ماموریت ۱۵ روزه بر می گشتند و تعدادی دیگر جایگزین آنها می شدند٬آن موقع خط مقدم جبهه تقسیم بندی شده بود و هر قسمت را به نیروهای خاصی داده بودند٬یک قسمت هم در اختیار بسیج عشایر بود که پایگاه ما هم زیر نظر آن عمل می کرد و فرمانده خط هم شخصی بود از نیروهای عرب زبان منطقه شوش به نام علی چنار٬معمولا ایشان خودشان با ماشین می آمدند و نیروها را به خط می بردند و دوباره بر می گرداندند و ما می دیدیم که بچه ها موقع رفتن چقدر خوشحال بودند و بعضی ها هم به دلیل اینکه نوبتشان نمی شد ناراحت و غمگین بودند٬نیروهای ویژه بسیج لباس سبز داشتند ولی نیروهای فعال با لباس شخصی می آمدند٬آنطور که نیروها تعریف می کردند آنها علاوه بر جنگ با دشمن٬تونلی را حفر می کردند که تا زیر خاکریز عراقی ها رفته بود و از آن در عملیات فتح المبین خیلی استفاده کرده بودند و چون طرح آن را شهید علی چنار داده بودند معروف شده بود به تونل علی چنار که خودش هم در همان عملیات فتح المبین به شهادت رسیدند.

ادامه دارد.....

                           تعدادی از نیروهای ویژه پایگاه بسیج۱۳۶۰

          

ایستاده از راست:۱-حاج حسین رشادتیان۲-حاج رحمن فلاحی۳-شهید محمود یوسفی۴-شهید قربانعلی سگوند(معتمدیان)
نشسته از راست:۱-شهید علیرضا کاوندی۲-شهید سلطانعلی قاسمی۳-کاظم پورظفر

شهید حسن پورمحمد

۱۱ نفر بودیم که از پایگاه بسیج شهرک به جبهه اعزام می شدیم٬یادم می آید که در آن زمان هرکس خود را در جنگ سهیم می دانست و شرکت می جست٬ما با مینی بوسی که که به صورت داوطلبانه جهت انتقال ما آمده بود می خواستیم اعزام شویم٬لحظه بیاد ماندنی بود٬هر کس از بچه ها وصیت و سفارشی می کرد٬ آخرین شخصی که سوار مینی بوس شد شهید بزرگوار حسن پورمحمد بود٬به یاد دارم که بر رکاب ماشین ایستاد و با صدای بلند و رسا گفت٬ای مردم ما می رویم اما شما مسجد را خالی نگذارید و سپس سوار ماشین شد.

 

                                                     راوی:حاج غلامرضا قربانی

منصور کرمی-تذکر به بسیج نوجوانان-قسمت15

در اردوی نی آباد همچنین روی سرعت عمل بچه ها حسابی کار می شد٬مثلا یک روز ما را به بیرون از نی آباد بردند چون معمولا آموزشهای نظامی را می رفتیم بیرون از مناطق مسکونی و فقط ورزش صبحگاهی را که معمولا همراه با شعار هم بود در خیابانهای نی آباد انجام می دادیم٬خلاصه به دستور شهید منگری ما دور چاله ای حلقه زده و نشسته بودیم٬داخل آن چاله دینامیت کار گذاشتند و سپس بر روی آن هم یک حلقه لاستیک ماشین قرار دادند و یک فتیله کوتاه به دینامیت وصل کردند ٬ما باید با روشن شدن فتیله به سرعت دور می شدیم و بر روی زمین می خوابیدیم٬همینکه دینامیت منفجر شد لاستیک چندین متر به هوا پرتاب شد و قطعه قطعه به زمین برگشت.این اردو حدود هفت روز طول کشید و پس از اتمام اردو به شهرک برگشتیم و فردای آن روز رفتیم مدرسه٬رییس آموزش و پرورش به همراه چند نفر به کلاس ما آمدند و معلم قرآن ما که البته مرد خوبی بود٬به او گفت که به بسیج نوجوانان تذکر بدهید٬چون اینها را یک هفته برده اردو و مدرسه را تعطیل کرده اند و حالا هم که برگشته اند همه زخمی هستند٬راست هم می گفت به خاطر سینه خیز رفتن و آموزشهای سخت همه زخمی شده بودیم و اتفاقا به من اشاره کرد و دست مرا نشان داد و من هم بلافاصله گفتم آقا وقت جنگ است و ما باید آموزش نظامی ببینیم٬تازه ما خودمان داوطلبانه رفته ایم٬ما را که به زور نبرده اند و اتفاقا بعد از این اتفاق معلم قرآنمان با من خیلی دوست شده بود٬خلاصه ما در آن ایام اردوهای زیادی از یک روزه گرفته تا یک هفته ای و شبانه روزی می رفتیم و اکثرا هم جنبه نظامی داشت و ما با سن کم با اکثر سلاح ها و همچنین جنگهای چریکی و جنگ در کوهستان و جنگ در آب آشنا شده بودیم.

ادامه دارد......

شهید نورعلی عباسی

مراسم تشیع پیکر مطهر شهید نورعلی عباسی بود٬تشیع با شکوهی صورت گرفت و پیکر مطهر شهید جهت غسل و تدفین به بقعه محمد ابن جعفر طیار(ع) منتقل شد٬به هنگام غسل شهید٬ من در آنجا بودم و پس از مشاهده پیکر مطهر گفتم که این شهید نورعلی نمی باشد٬به دلیل قطع سر٬ امکان شناسایی نبود و من از مشخصاتی که از شهید هندوانه کار داشتم گفتم که این پیکر مطهر شهید هندوانه کار از شمس آباد است٬در این فاصله از شمس آباد آمدند و گفتند که بله جنازه را اشتباهی آورده اید٬لذا من و حسن عباسی "برادر شهید نورعلی" و تعدادی دیگر به سرد خانه رفتیم و من پیکری را دیدم که دو دست در بدن نداشت و سرش بر روی سینه  اش بود در حالی که چهره اش غبارآلود و حالت تبسمی بر لب داشت و من گفتم که این شهید نورعلی است که بلا فاصله برادر ایشان٬ حسن عباسی با صدای بلند گفتند یا ابوالفضل این قربانی را از ما قبول کن و با این حرف جو معنوی و روحانی خاصی حاکم شد و بعد از آن پیکر مطهر جهت تدفین به بقعه محمد ابن جعفر طیار (ع) منتقل شد.

 

                                                             راوی:حاج فریدون غلامی

          

            نشسته:عبدالحسین عبدالهی-ایستاده شهید نورعلی عباسی

منصور کرمی-اردوی نی آباد-قسمت14

همانطور که قبلا گفتم بسیج نوجوانان در کنار بسیج بزرگسالان تشکیل شده بود که اعضای آن فعالیت های زیادی هم انجام می دادند٬ از طرف خود بچه ها٬ شورایی تشکیل داده بودیم متشکل از سه نفر که من و حاج آقا ملک محمدی و رضا موسی زاده اعضای آن بودیم٬مسئولیت این شورا کارهایی مثل کنترل حضور به موقع بچه ها در جلسات و دیگر فعالیت ها بود و هر هفته ما گزارش کار خود را به شهید کاوندی که آن موقع فرمانده پایگاه بسیج شهرک بودند می دادیم.بسیج نوجوانان زیر نظر بسیج نوجوانان دزفول که آن موقع در محل دبیرستان امام خمینی(ره)(محل فعلی امور تربیتی)مستقر بود فعالیت می کرد٬از جمله برنامه های آن علاوه بر تشکیل جلسات قرآن٬عقیدتی و احکام برگزاری اردو های زیادی بود که عمدتا هم اردوهای نظامی بودند٬اولین اردوی شبانه روزی که به مدت ۵ روز هم ادامه داشت و ما در آن شرکت کردیم اردوی نی آباد بود٬نی آباد شهرک مسکونی در نزدیک شوشتر می باشدو اکثر ساکنان آن هم کارکنان شرکت کارون هستند٬مسول اردو شهید بزرگوار عبدالعلی منگری بودند که مسولیت بسیج نوجوانان دزفول را هم بر عهده داشتند ودر عملیات فتح المبین به شهادت رسیدند٬دو نفر دیگر از اعضای بسیج نوجوانان به نامهای عشیری و دوبری هم ایشان را همراهی می کردند٬گاهی هم بعضی از برادران بسیج شهرک از جمله شهید صفر علی قاسمی و حسین قاسمی به ما سر می زدند٬این اردو اوایل مهرماه ۱۳۶۰ برگزار شده بود ٬یادم می آید صبح خیلی زود بلند شده بودیم و حرکت کردیم٬محل اقامت ما هم حسینیه نی آباد بود و در آنجا علاوه بر کلاسهای عقیدتی و قرآن٬انواع آموزشهای نظامی و آشنایی با سلاحهای مختلف را هم آموزش می دادند و در موقع آموزش شهید منگری می گفتند شما باید مثل شهید چمران باشید٬حتی در خوردن غذا هم باید مثل ایشان باشید٬آخر همه شروع کنید و زودتر از همه تمام کنید.در این اردو روی نظم خیلی تاکید می شد و با کوچکترین بی نظمی حسابی تنبیه می شدیم.

ادامه دارد.....

شهید نورعلی عباسی

پانزده روز قبل از شهادت شهید نورعلی عباسی من و ایشان و آقای عبدالحسین عبدالهی در تشیع جنازه یکی از همرزمان شهید در دزفول شرکت کردیم و قرار بود بعد از تشیع٬برادران نورعلی و عبدالحسین به جبهه اعزام شوند و من هم به دلیل مجروحیت نمی توانستم اعزام شوم٬در حین تشیع من به بچه ها گفتم شهید بعدی کیست و نورعلی با قاطعیت گفتند من هستم٬مراسم تمام و نیروها اعزام شدند ٬نورعلی با دو نفر از همرزمانش از جمله شهید هندوانه کار از شمس آباد در سنگر مشغول دیده بانی هستند که گلوله توپ درست وسط سنگر اصابت میکند و هر سه نفر از جمله شهید نورعلی عباسی به فیض عظیم شهادت نائل می آیند.

 

                                                                راوی:حاج فریدون غلامی

منصور کرمی-بسیج نوجوانان-قسمت13

اوایل سال ۱۳۶۰ بود که محل پایگاه بسیج از مدرسه به محل حمام عمومی که البته هیچ وقت از آن استفاده نشده بود منتقل شد٬و با تلاش برادران شهید٬علیرضا کاوندی و احمد یوسفی و همچنین برادران کاظم پورظفر و رحمن فلاحی به یک پایگاه شبانه روزی تبدیل شد و عده ای از برادران عضو ویژه شدند٬یعنی شبانه روز آنجا بودندو تعدادی هم بصورت نیمه وقت حاضر می شدند که نیروهای فعال بودند٬اکثر بچه های جلسه قرآن هم عضو شده بودند از جمله من و ناصر برادرم٬البته ناصر خیلی کوچک بود ولی با پا فشاری زیاد به او اجازه دادند که در فعالیت های بسیج شرکت کند٬مدتی بعد هم بسیج نوجوانان تشکیل شد.بسیج نوجوانان افراد بین ۱۲ سال تا ۱۵ سال را ثبت نام می کرد و کسانی که بالای ۱۵ سال داشتند به عضویت بسیج جوانان در می آمدند٬من و ناصر هم عضو بسیج نوجوانان شدیم٬البته ناصر آن موقع ۱۰ سال داشت و شرایط عضویت را نداشت ولی به دلیل فعالیت های زیادش در جلسات و اسرار زیاد با وساطت آقای فلاحی او را نیز ثبت نام کردند و در واقع ناصر کوچکترین عضو بسیج بود٬معمولا شبها موقع پست یک نفر از بسیج بزرگسالان با یکی از بسیج نوجوانان باهم پست می دادندو بیشتر کارهای فرهنگی را برادران بسیج نوجوانان انجام می دادندکه بعدا بعضی از فعالیت های آنها را خواهم گفت.

ادامه دارد.....

شهید محراب دلگرم

در یکی از عملیات ها از ناحیه شکم مورد اصابت ترکش قرار گرفته بودند و بلافاصله ایشان را به بیمارستان قائم مشهد اعزام می کنند٬این طور که خود شهید محراب تعریف می کرد گفت که دکترهای بیمارستان بالای سرم بودند و به هم می گفتند که شهید شده است و دیگر نمی توانیم کاری برای او انجام دهیم و من در حالت بیهوشی صدای آنها را می شنیدم٬بعد از سه روز که به هوش می آیند دکترها دور او را گرفته بودند و می گفتند معجزه شده است و مثل این است که دوباره متولد شده است.

 

                                                                    راوی:جعفر دلگرم

منصور کرمی-کمکم کن نمیرم-قسمت12

در همسایگی منزل پدرم خانواده شهیده سوسن سگوند بودند٬ یک روز که جهت انجام امور کشاورزی به مزرعه رفته بودند بچه های خود را هم همراه برده بودند٬چون آن موقع خانواده ها سعی می کردند تا حد امکان جهت جلوگیری از خطر بمباران از مناطق مسکونی دور شوند٬پدر و مادر در مزرعه مشغول کشاورزی و بچه های کوچک هم در دنیای خیالی خود مشغول بازی کردن زیر درخت بودند٬در این حین یک گلوله توپ که بی هدف از طرف عراقیها شلیک شده بود در کنار بچه ها به زمین اصابت می کند و لحظه ای بعد سوسن که دختر بچه ای هشت ساله بود در خون خود شناور می شود٬وقتي ايشان مجروح مي شود پدرش او را بغل كرده وبطرف جاده شوش دزفول مي برند تا با ماشين به بيمارستان برسانند٬ او مي گفت وقتي كنار جاده ايستاده بوديم بچه به محل اثابت تركش در بدنش كه باعث شكاف شكم شده بود بطوري كه حتي بخشي از روده هایش بيرون بود نگاه ميكرد و می گفت بابا كمكم كن نميرم وپدر فرزند را دلداري ميدهد ومي گويد نه بابا نمي زارم اتفاقی بیافتد  وبه هر زحمت او را به بيمارستان افشار دزفول مي رساند در آنجا هم فوري به اطاق عمل مي برند ولي متاسفانه بعلت بمباران اطراف بيمارستان ٬برق اطاق عمل قطع و سوسن شهيد مي شود تا نام او هم در دفتر افتخارات ملت ایران جاودانه گردد.

ادامه دارد.....

شهید محراب دلگرم

یک روز او را ناراحت دیدم و دلیلش را پرسیدم٬ایشان گفتند که خانواده برایم دختری را در نظر گرفته اند و با خانواده آنها هم صحبت کرده اند ولی من می دانم شهید خواهم شد٬قبل از عملیات کربلای ۴ به خانه آن دختر می روند و طلب حلالیت می کنند و می گویند ممکن است دیگر بر نگردم و این دیدار آخر من با شماست٬ایشان در همان عملیات به آرزوی دیرینه اش که شهادت در راه خدا بود نائل آمدند.


                                      راوی:ناصر کرمی                                                         

                 

                    منطقه عملیاتی خیبر-  از راست:۱-منصور کرمی۲-شهید محراب دلگرم