وصیت نامه شهید عیسی عباسی

«جوانان عزیزم که چشم و امید من به شماست با یک دست قرآن را و با دست دیگر

سلاح برگیرید و چنان از حیثیت و شرافت خود دفاع کنید و قدرت تفکر و توطئه علیه

خود را از آنان سلب کنید»    امام خمینی  

«انا لله و انا علیه راجعون»

«به راستی که ما از خداییم و بازگشت مان به سوی خداست»

«هیهات منالذّله»  محال است که امت مسلمین به خواری و ذلت تن در دهیم .

«والله اشتری من المـﺆمنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه» به راستی که خدا خرید ازمـﺆمنین جان و مالشان را و در عوض به ایشان بهشت را ارزانی داشت.

قبل از هر پیام سلام به امام کبیر و دلسوز مستضعفان جهان می رسانم .حال که من به جبهه می روم و پای در جکمه می کنم و سینه دشمن را  نشانه می گیریم نه به خاطر کینه و غضب بلکه برای احیای دین و صدور انقلابم است ، و از خدای بزرگ می خواهم که مرا  در این راه یاری کند تا در راه او گام بردارم و تمام وجودم در راه او باشد . در این راه که می روم هر گلوله ای که به تنم می خورد به یاد خداوند بزرگ تحمل می کنم و از او می خواهم که قدرت صبر و طاقت به من عنایت کند و اگر کشته شدم هیچ سعادتی بهتر از این نیست و نزد خدایم دوش به دوش شهیدان گلگون کفن ایران در دنیای دیگر و مسلماَ کاخ دیگر هستم که راهمان را ادامه می دهند .

مادر عزیزم اکنون که من در این راه و در این لحظه در جبهه هستم می خواهم  چند کلمه با تو صحبت کنم مادر عزیز هر چند که در این راه صراط المستقیم کشته می شوم و هر چند که در راه اسلام و هدفم کشته می شوم ولی می دانم که داغی بر دلتان می گذارم٬ مادر عزیزم از تو می خواهم که برایم اشک نریزی و گریه نکنی و مانند مادران شهدای به خاک و خون خفته در بین زنها  سرت را بالا  بگیری و بگویی من جوانی را  در راه  اسلام داده ام .

دوباره هم سلام گرم به امام کبیر و دلسوز مستضعفان جهان می رسانم . 
        

آری مسلمان ها ی دنیا و آزادگان دنیا همه پذیرفته اند که این رهبری غیر عادی است و بر طبق موازینی که در رهبری دارد نبود . رهبری که نشانش تقوا ، وارستگی ،صمیمیت و قاطعیت است .

دوباره می گویم از اینکه داوطلبانه در جبهه حق علیه باطل شرکت کرده هر لحظه ممکن است یک اتفاقی و یا به آن آرزوی بزرگی که خود انتخاب کرده ام و اگر لایقش بودم برسم و امید وارم که خداوند بزرگ تمام مسلمین جهان را یاری نماید .چند پیام برای شما ملت خون و شهامت و شهادت و با ایمان عرض می کنم بهترین پیامم این است که امام امّت خمینی بت شکن را یاری نمایید . خدای ناخواسته روزی فرا نرسد که امام تنها بماند که انشاءالله تنها نمی ماند همیشه گوش به فرمان امام باشید و هرگز از دین خدا و خط اسلام خارج نشوید که به جنگ امریکا خواهید رفت با اتکا به الله و رهبری امام کبیر و با ایمان بزرگ که در قلب شما جای گرفته در برار دشواری هایی که دشمنان خدا و منافقان به شما وارد می کنند ایستادگی کنید تا اسلام و انقلاب پایه بگیرد .و ما جوانان باید کربلای حسین را از دست کافران و مزدوران بعثی آزاد سازیم و با یک دست قرآن و با دست دیگر سلاح در دست بگیریم چنان مشتی بر دهان صدام و صدامیان می زنیم که نتوانسته باشند بلند شوند .برادران و خواهران گرامی هوشیار باشید که در پشت جبهه از قوانین اسلام و انقلاب حفاظت کنید ٬نگذارید این منافقان دین و مکتب اسلام بر اسلام لطمه وارد کنند آنها می خواهند به قول امام «با اسم اسلام ٬اسلام را بر دارند» شما مثل کوه در برابر آنها ایستادگی کنید. ملت عزیز و با ایمان٬از همه بهتر این است که هیچ وقت از روحانیت مبارز جدا نشوید اگر جدا شدید اسلام عزیز از میان شما بر داشته می شود و همان طاغوت ستمگر بر سر کار می آید وامام در اینجا می فرماید : اگر روحانیت نبود تا حالا بویی از اسلام نبود . آری روحانیت مبارز بودند که با تکیه بر الله و با پیروی از دستورات قرآن ٬ اسلام عزیز را زنده نگه داشتند . پس بجاست با اتکا به خدای یگانه و با پیروی از دستورات الهی رهبر ٬اسلام را تداوم بخشید . ملت مسلمان این نهضتی که در پیش گرفته اید تا آخرین لحظه آن از این نهضت یاری نمایید تا هیچ گونه وابستگی به شرق و غرب نداشته باشید. آری باید در برابر دشمنان خدا با تمام قدرت ایستادگی کرد تا اسلام را از چنگ شما نگیرند که انشاءالله نمی گیرند و ما سربازان امام خمینی با تمام قدرت و حسین وار تا سر حد شهادت در مقابل دشمنانمان می جنگیم٬ آری ما باید ادامه دهنده راه شهیدانمان باشیم و با خون های خود درخت تشنه اسلام را سیراب کنیم .آری شهادت نوری عظیم است برای ما٬ مسلمین اسلام خون می خواهد ٬ما خون و تمام وجودمان را نثار اسلام می کنیم و بدین ترتیب پیامبر اکرم(ص) هرگونه سازشکاری نادرست را با دشمنان اسلام و با تجاوز گران نفی کرد. و اینک ما مسلمانان وظیفه داریم که راه پیامبر اکرم(ص) خویش را ادامه دهیم و با کفر و مادی گری و طاغوت و طاغوتیان مبارزه کنیم و با نفی هر       

گونه سازشکاری با دشمنان اسلام تا نجات همه محرومین و ستم دیدگان جهان از پای ننشینیم . و هدف من از به جبهه رفتن این است که آبروی اسلام را حفظ نمایم و دیگری آزاد ساختن تمامی مسلمین از خفقان است و یکی دیگر زنده نگه داشتن اسلام و تقویت اسلام است . و در آخر سلام مرا به دوستان و آشنایان عزیز برسانید و به آنها از زبان من بگویید این انقلابی که از خون هزاران شهید به خون آغشته بدست آمده نگذارید اسلام را ٬این منافقان گول خورده از دست شما بگیرند و نابود سازند.آری همین سرزمین خوزستان سرزمین کربلا است و هر روز آن عاشورا .

و پیامم به خانواده ی خود این است که اگر من شهید شدم ناراحت نباشند باید آنها افتخار کنند که فرزندی بزرگ وارد جامعه اسلام کرده ودر راه خدا هدیه به امام امت خمینی بت شکن کرده اند.

                                                                           والسلام

                                                                        عیسی عباسی

                                               خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار

    

منصور کرمی-کسب تکلیف- قسمت 41

تقریبا به وسط میدان مین رسیده بودیم که دیگر از ستونی که به خط زده بودیم خبری نبود٬خیلی از برادران مجروح شده بودن و در همان حالت با دشمن درگیر بودند٬تعدادی هم به شهادت رسیده بودند٬من هم کنار دیگر رزمندگان و در  میدان مین با دشمن درگیر بودم٬برادر غیبی معاون گروهان در کنارم بود و میدیدم که یک بار با بی سیم حرف می زد و بار دیگر آرپی جی را می گرفت و به طرف دشمن شلیک می کرد٬مدتی درآنجا با دشمن درگیر بودیم٬تعداد زیادی از برادران را از دست داده بودیم٬و با تعدا کمی که مانده بود امکان جلو رفتن نبود٬برادر غیبی از فرماندهان بالاتر کسب تکلیف کردند و بعد از مدتی گفتند هر چه می توانید از مجروحین و شهدا با خود حمل کنید و به عقب بر می گردیم تا شاید با نیروی بیشتری دوباره به خط بزنیم٬موقع برگشتن هم تعدادی از برادران تیر خوردند از جمله یکی از برادران که در کنار خودم تیر خورد و من او  را کمک کردم تا به عقب بر گردد٬وقتی به شیار قبل از میدان مین رسیدیم تعداد زیادی از مجروحان در آن شیار بودند٬جنازه تعدادی از شهدا نیز در شیار بود٬بعضی از مجروحان از شدت درد به خود می پیچیدند و تعدادی هم  آرام در کناری به دیوار شیار تکیه داده بودند٬برادران بهداری مشغول مداوای مجروحین بودند٬پشت خاکریز و در ان آتش سنگین یکی دو تا آمبولانس آمده بودند تا مجروحین را به عقب بر گردانند٬پشت خاکریز خودی یک سنگر خمپاره و تعدادی گلوله بود که من رفتم و در آنجا پناه گرفتم٬برادران هم که سالم برگشته بودند در سنگرهای دیگر  پراکنده شده بودند تا از شدت آتش در امان باشند٬چند دقیقه از نشستنم در سنگر خمپاره نگذشته بود که یکی از برادران ارتشی هم آمد و در کنار من نشست٬وقتی چشمش به گلوله های خمپاره افتاد گفت اینجا خطر ناک است ٬بیا به سنگر بهتری برویم٬دو تایی راه افتادیم و به سنگری رسیدیم که تعدادی از برادران ارتشی در آن مستقر بودند٬ارتشی همراه من  داخل سنگر شد و سلام کرد و گفت اگر جا هست ما هم در سنگر شما استراحت کنیم٬اول گفتند سنگر پر است و جا نیست٬در این موقع من سرم را داخل بردم تا نگاهی از روی کنجکاوی به داخل سنگر بیاندازم٬داخل فانوسی روشن بود٬تا مرا دیدند یکی از آنها با صدای نسبتا بلندی و با حالتی از روی تعجب  گفت این را ببینید و همه به من نگاه کردند و بعد چند تا از آنها با هم گفتند این که بچه است بیاد داخل و چند بار پشت سر هم این را تکرار کردند و من هم اهسته وارده سنگر شدم  و ارتشی  همراه من هم در ورودی سنگر نشست ٬مرا خیلی تحویل گرفتند و بردند و در بالای سنگر جا دادند و بعد هم دورم را گرفته و با تعجب سوال می کردند که تو هم در عملیات بوده ای؟و من هم که خیلی خسته بودم و فکرم هنوز بیاد چند ساعت قبل و در میدان مین بود به آرامی گفتم بله٬و یکی دیگر پرسید......

ادامه دارد.....

شهید محمدرضا زاده علی

 
یک بار در حین دعا کردن به دعایش گوش می‌کردم و چون تاب و تحمل دوری اش را نداشتم محکم به پنجره اتاق زدم که چرا اینگونه دعا می‌کنی. شیشه شکست و دستم زخمی شد. او با دیدن من ناراحت شد و آمد و با پارچه‌ای دستم را بست و گفت: مادر چرا این کار را کردی؟ گفتم: چون...
سرويس دفاع مقدس «تابناک» ـ شهید محمدرضا زاده علی از روستا برخاسته بود و صميميت و مهرباني روستايي اش را با خود به جبهه آورد تا كنار رزمندگان اسلام با دشمن متجاوز بجنگد. پس از فتح خرمشهر ديگر طاقت نداشت و در تشييع شهدا ناراحت و افسرده بود و مي گفت: پس كي نوبت من فرا مي رسد؟

ماه مبارك رمضان كه بوي عمليات به مشامش رسيد سراسيمه خود را به صف رزمندگان رسانيد و باز هم شد گل سرسبد گردان. در 26 تير 1361 بيست ساله بود كه در عمليات رمضان پرواز كرد و چه زيبا در ماه خدا به مهماني خدا راه يافت.



سالها پيكرش مطهرش زينت دشت هاي سوزان جنوب بود تا آنكه در دوم آبان ماه 1375 بار ديگر نام و يادش و تابوتي كه در بر دارنده استخوان هاي معطرش بود زادگاهش را صفايي كربلايي بخشيد و از آن روز مزار پاكش در شهرك شهيد محمد منتظري دزفول زيارتگاه ياران و دوستانش شد.

خاطرات شهید محمدرضا زاده علی از زبان مادر صبور و فداكارش شنيدني است. مادري كه در تشييع فرزند شهيدش صلوات مي فرستاد و مي گفت: «عزيزم شهادتت مبارك».

مادر! تو را به خدا به کسی نگو

یک روز محمدرضا از من پرسيد: مادرجان! آیا نیمه‌های شب از خواب بیدار می‌شوی؟ پاسخ دادم: عزيزم! به قدری کارهای روز مره سنگین هستند که وقتی به خواب رفتم تا صبح بیدار نمی‌شوم. نمی‌دانستم منظورش چیست. آن روز گذشت تا آنكه یک شب خواهر کوچکش مریض بود و نیمه شب بیدار شد٬ موقعی که من برای پرستاری از او بیدار شدم دیدم که انگار کسی در اتاق است. رفتم و سرک کشیدم و دیدم محمدرضا مشغول نماز و عبادت است. او مرا ندید. من هم چیزی نگفتم. بعد از چند روز که با هم گرم صحبت شده بودیم به او گفتم: آره مثل خودت که شبها بیدار می‌شوی و نماز شب می‌خوانی. با شنیدن این حرف رنگش عوض شد و گفت: مادر! تو را به خدا به کسی نگویی که من نماز شب می‌خوانم. به او قول دادم و تا زنده بود اين ماجرا را به هيچ كس نگفتم.
 

 
مگر من بهتر از دیگر برادران رزمنده ام هستم

به مرخصی كه می‌آمد، می‌گفت: مادر ! اگر دوست داری من خوشحال باشم یک قطعه نان در هوای آزاد برایم بگذار تا خشک شود. من هم همیشه این کار را می‌کردم و یک قطعه نان خشک برایش کنار می‌گذاشتم.

یک بار به او گفتم: محمد رضا ! من از اين كار ناراحتم. آخر مگر ما غذا نداريم كه تو نان خشك بخوري؟ او گفت: مادرم! مگر من بهتر از دیگر برادران رزمنده ام هستم که در جبهه جنگ و در رویارویی با دشمن غذایشان این تکه نان و مقداری آب است؟ من با اين كارم می‌خواهم که آنها را فراموش نکنم.
 
 مادر! در اين دنيا جایم تنگ است

محمدرضا همیشه روزهای پنج شنبه روزه بود و در دعاهایش دستهایش را بالا می‌برد و می‌گفت: خدایا هر چه زودتر رو سفیدم کن و شهادت را نصیبم کن.

یک بار در حین دعا کردن به دعایش گوش می‌کردم و چون تاب و تحمل دوری اش را نداشتم محکم به پنجره اتاق زدم که چرا اینگونه دعا می‌کنی. شیشه شکست و دستم زخمی شد. او با دیدن من ناراحت شد و آمد و با پارچه‌ای دستم را بست و گفت: مادر چرا این کار را کردی؟ گفتم: چون دوست ندارم مرا ترک کنی. گفت: مادر! در اين دنيا جایم تنگ است. انگار دارم خفه می‌شوم. باید هر چه زودتر به آزادی برسم.



همیشه اشعاری ورد زبانش بود از جمله اینکه «من قفسم تنگ است ـ مردنم بهتر از ننگ است»
او به من مي گفت: آیا دوست داری در بستر بیماری بمیرم یا در راه خدایی که مرا آفریده است جانم را فدا کنم؟
عاقبت هم از اين قفس پركشيد و مرا تنها گذاشت.
 
بخشی از وصیتنامه شهید محمدرضا زاده علی:

پس از انتخاب راه، تنهاترین آرزوی من شهادت و یا بهتر است بگویم کشته شدن در راه خداست و اکنون از تو ای برادر و ای خواهر که ندای این بنده خدا را می‌شنوی، از تو استدعا و تمنا دارم برای شهدا و این بنده حقیر دعاکن که خدا گناهان مرا ببخشد.
 
با تشکر از مدیریت سایت تابناک
 

منصور کرمی-عبور از میدان مین-قسمت40

بعد از دستور حرکت به دلیل آتش سنگین تیربار دشمن ٬ برادر صادقی فرمانده گروهان یکی یکی به ما اشاره می داد و ما هم به سرعت از شیار خارج و به طرف میدان مین می رفتیم٬فاصله شیار تا میدان مین حدود ۳۰متر بود و ما در پشت سیم خاردارهای اول میدان بصورت خوابیده موضع گرفته و آماده دستور حمله به طرف خط دشمن بودیم٬در این موقع هم به شدت اطراف ما را با انواع گلوله می زد٬اکثر گلوله ها هم رسام بودند٬تمام منطقه قرمز شده بود٬در این موقع متوجه شدم یک نفر سینه خیز به طرف من می آید و  وقتیکه رسید دیدم شهید محراب دلگرم است٬در آن حالت و زیر آن آتش سنگین آمده بود و طلب حلالیت می کرد و بعد خداحافظی کردند و دوباره با سینه خیز از من دور شد٬چند لحظه بعد دستور حمله صادر شد و در حالی که از هر طرف گلوله می بارید برادران بدون یک لحظه درنگ دلاورانه از معبری که برادران تخریب در میدان مین باز کرده بودند و با نوار سفید مشخص بود به دشمن حمله ور شدند٬طول میدان مین آنگونه که در توجیه نقشه گفته بودند ۵۰۰ متر بود ولی از آنجا که معبر باز شده ٬پیچ و خم داشت این مسافت طولانی تر شده بود٬میدان مین در یک دشت تخت بود و ما در مقابل گلوله های دشمن هیچ پناهی نداشتیم٬فقط وقتی که گلوله های خمپاره یا آرپی جی دشمن به نزدیک ما می خورد ما می خوابیدیم و دوباره بلند می شدیم و با حالت دو به طرف دشمن حمله می کردیم٬همینطور که پیش می رفتیم یکی یکی برادران تیر می خوردند و به زمین می افتادند و هر کسی هم که سالم بود از بغل آنها رد می شدند و به سرعت می خواستند خود را به دشمن یرسانند٬یکی از برادران جلوی من تیر خورد و من ابتدا فکر کردم یکی از دوستان به نام عبدالرضا خیری است و لی وقتی به بالای سرش رفتم دیدم که عبدالرضا نیست و یکی دیگر از همرزمان بود که به شهادت رسیده بود و من به حرکت خود ادامه دادم ولی تعداد زیادی از برادران تیر می خوردند و به زمین می افتادند٬در آن لحظات هیچ چیزی جز یاد خدا و شکست دشمن در دل بچه ها نبود٬در نور منورهای دشمن می دیدم که چگونه برادران چون گل پرپر می شدند و به زمین می افتادند٬من تا آن موقع فقط وصف دلاورمردیهای رزمندگان اسلام را شنیده بودم ولی اکنون با چشم خود می دیدم که چگونه در زیر آن همه گلوله که زمین و آسمان را قرمز کرده بود و من هر چه بخواهم از شدت آتش دشمن بگویم نمی توانم آن را توصیف کنم بدون هیچ ترسی برادران رزمنده به طرف دشمن یورش می بردند.

         

                                  شهید محراب دلگرم بر بلندای مناره مسجد فاو

ادامه دارد.......

روز خونین

۱۱/۷/۱۳۵۹شهرک شهیدمنتظری:طبق معمول هر روز روانه کار در مزرعه شدیم٬ پس ازچندساعت جنگنده های عراقی فضای هوایی شهرک شهید منتظری دزفول را اشغال و چند لحظه بعد دود غلیظی شهرک را پوشاند٬من سریع خود را به محل رساندم ٬ازخیابان مطهری تابلو ورودی را با تیربار و مسلسل هدف قرارداده بودند3٬نفر از مهمانان درمنزل مرحوم مشهدی خلف حسن زاده شهید شده بودند٬برادر و همسر حاج غلامعلی مرادپور مداح اهل بیت شهید شده بودند٬دو فرزند دخترش مجروح که یکی از آنها پایش قطع شده بود٬با موتور آنها را بردند بیمارستان٬ جلوی منزل مرحوم حاجت خانی زاده٬احمدفرجی به شدت مجروح شده بود٬ بقیه مجروحین و او را با وانت به بیمارستان اعزام و شهدا را با تریلی تراکتور بردند٬ من سریع با موتور به سوی دزفول حرکت کردم و در بین راه دایی غلامعلی عباسی را با ماشین سنگینش دیدم  و جریان را گفتم٬ سپس موتور را به یکی از بچه های شهرک دادم و رفتیم بیمارستان٬ روز سختی بود و احمد فرجی و دو دختر حاجی مرادپور شهید شده بودند٬ برگشتیم و مراسم تشیع و دیگر موارد٬ اما من شب رادیو عراق را گوش کردم که گفت: شهرکی که نیروهای خمینی را تغذیه می کرد بمباران شد٬ چونکه ما چند روز قبل نان و مواد غذایی برای مردم دزفول روانه کرده بودیم و ستون پنجم گزارش داده بود ٬آن روز خونین نقطه عطفی درتاریخ شهرک منتظری و تابنده و درخشان است.روز وصل دوستداران یاد باد- یاد باد آن روزگاران یاد باد .

 

                                                                     راوی:عبدالحسین ملک محمدی

11مهر 1359

 

                                               گرامی باد

 

۱۱مهر سالروز حمله هواپیماههای عراقی

          به شهرک شهید منتظری

 شهدای این روز:

۱-شهید احمد فرجی

۲-شهید عباس مرادپور

۳-شهیده مینایی    همسر حاج غلامعلی مرادپور

۴-شهیده اعظم مرادپور       فرزند خردسال حاج غلامعلی مرادپور

۵-شهیده اکرم مرادپور        فرزند خردسال حاج غلامعلی مرادپور

۶-شهیده فاطمه سبزه علیپور

و چهار نفر میهمان از شوش دانیال (ع) که در منزل مرحوم خلف حسن زاده به شهادت رسیدند

خاطراتی از حمله هوایی به شهرک و شهدای آن روز در ادامه مطلب

ادامه نوشته

 

خدا حافظی

 بلیط گرفته بودم با علی برادرم برویم مشهد ٬شهید کریم رشادتیان آمد گفت دایی مرا نمی بری تهران ملاقات برادرم حسین؟ گفتم اتفاقا من و علی می خواهیم برویم مشهد برگشتن می رویم تهران٬ گفت من هم می آیم٬ رفتیم دراین مدت یک حرفهایی می زد واقعا با تمام وجود انسان را به فکر می برد مدت زیادی از این مسافرت گذشت٬ رفته بود خدمت٬ یک روز آمد خداحافظی کند فرزند من را گرفت و بوسید٬ با همه خداحافظی کرد٬ من را درآغوش گرفت و گفت دایی عزیز رفتم ولی حرفهایم یادت نرود چون این آخرین بار است که تو را می بوسم٬ من رفتم و صددرصد مفقودالاثر می شوم٬ الله اکبر واقعا این  قطعه از تاریخ ما غیرقابل باور است ولی حقیقت دارد ٬او رفت و در عملیات پیروز بدر جاویدالاثر شد .این لحظه خاطره انگیز هرگز فراموش نمی شود. روح تمام شهدا با سالار شهدا و امام شهدا محشورباد.

                                                           راوی:عبدالحسین ملک محمدی

         

ایستاده از راست:۱-غلامعلی بشیری۲-حاج رحمن فلاحی۳-حسین قاسمی۴-شهید عبدالکریم رشادتیان(روزه دار)

نشسته از راست:۱-علیرضا عباسی۲-عظیم کرمی