هفته دفاع مقدس گرامی باد

       

ایستاده از راست:۱-حسین رشادتیان۲-شهید محمود یوسفی۳-کاظم پورظفر۴-حاج اقا محمدی۵-شهید علیرضا کاوندی۶-شهیدقربانعلی معتمدیان(سگوند) ۷-شهید احمد یوسفی۸-حسین قاسمی۹-رحمن فلاحی

نشسته از راست:۱- احمد زارعی۲-یحیی غلامی۳-شهید سلطانعلی قاسمی۴-حاج فریدون غلامی ۵-شهید عبدالکریم عباسی

سرانجام عراق پس از مقدمه‌چيني‌هاي فراوان سياسي و نظامي، در ساعت 14:15 دقيقه دوشنبه 31 شهريورماه 1359 با سه فروند ميگ 23، به فرودگاه بين‌المللي مهرآباد تهران _ به تقليد از حمله هوايي اسراييل در جنگ شش‌روزه با اعراب _ حمله كرد. هم‌زمان پايگاه‌هاي هوايي تبريز، همدان، دزفول، بوشهر، شيراز، اصفهان و فرودگاه‌هاي اهواز، كرمانشاه، سنندج و اروميه، توسط 192 فروند جنگنده عراقي مورد حمله قرار گرفت. روز اول مهر 1359 نيز ارتش عراق با استعداد 48 يگان سازمان‌دهي شده در قالب تيپ‌ها و لشكرهاي مكانيزه، زرهي و پياده با برخورداري از پشتيباني 800 قبضه توپ، 5400 دستگاه تانك و نفربر، 400 قبضه توپ ضدهوايي و 3666 فروند هواپيما و 400 فروند هلي‌كوپتر به ايران حمله كرد. مقصود رهبران عراق از اين تجاوز اين بود كه با شكست نظامي ايران اهداف خود مبني بر لغو قرارداد 1975 الجزاير و تجزيه خوزستان را تأمين نمايد.

منبع : كارنامه عمليات‌هاي هشت سال دفاع مقدس صفحه ي 25

منصور کرمی-باز کردن معبر-قسمت 39

بعداز اینکه نماز را در حال حرکت خواندیم به سمت خاکریز خط مقدم حرکت کردیم،به خاکریز که رسیدیم همانجا تا دستور بعدی برای حرکت نشسته وتوقف نمودیم"کمی بعد٬ از داخل تونلی که در خاکریز زده بودند وارد شیاری شدیم  و منتظر ماندیم تا برادران تخریب میدان مین را باز کنند و ما از آنجا به خط دشمن بزنیم،آن شب علاوه بر گردان ما قرار بود یک گردان از برادران ارتش هم در آن محور عمل کنند،تشخیص برادران ارتشی از نیروهای بسیجی کار مشکلی نبود،چون آنها همه کلاه آهنی داشتند ولی ما هیچ کدام کلاه آهنی نداشتیم فقط  تعدادی از برادران به دلیل اینکه زمستان بود کلاه پشمی داشتند.موقعی که وارد شیار شدیم یک پله به دونفر از برادران دادند که قرار بود موقع رسیدن به کانال از آن استفاده کنند و به من هم یک پتو دادند که برای عبور رزمندگان از روی سیم خاردار باید از آن استفاده می کردم ،مدتی که ما در شیار منتظر برادران تخریب جهت باز کردن معبر بودیم  عراق متوجه برادران تخریب شده بود و شروع کرده بود به ریختن آتش سنگین،هنوز میدان مین کاملا باز نشده بود که  دشمن  متوجه شده بود که ما قصد عملیات داریم،به همین دلیل با تیربار وآرپی جی و خمپاره پشت سر هم شلیک می کرد،یکی دو تا از برادران همانجا زخمی شدند،آن شب باد شدیدی می وزید و دشمن دایما اطراف شیار را با انواع گلوله زیر آتش گرفته بود و میزد"درهمین حین دستور حرکت صادر شد...

ادامه دارد.......

شهید حسین باقری

همیشه می گفت دوست دارم در ماههای آخر سربازیم شهید شوم تا فرصت بیشتری داشته باشم و تعداد بیشتری از دشمنان را به درک واصل کنم٬چون از کودکی با شکار کردن آشنایی دارم و همانطور که آرزو داشت چهار ماه مانده به پایان خدمت سربازی در عملیات محرم به شهادت رسید.

 

                                                                            راوی:خانواده شهید

منصور کرمی- نماز در حال حرکت- قسمت 38

بعد از توجیه نقشه دوباره سوار بر تویوتاهای لنکروز شدیم و به طرف جلو حرکت کردیم،بعد از مدتی به خاکریزهایی رسیدیم که وقتی از برادر غلامی فرمانده دسته پرسیدم اینجا کجاست ایشان گفتند خط دوم خودمان است،آنجا در واقع جایی بود که گردان ادوات سلاحهای خود از جمله خمپاره را مستقر می کردند،از آنجا به بعد ما به صورت ستونی به طرف جلو حرکت کردیم و گهگاهی هم اطراف ما بوسیله گلوله های توپ و خمپاره هدف قرار می گرفت،مسیر پیاده روی ما هم حد فاصل دو خاکریز بود که ماشین می توانست از بین آنها حرکت کند، بعد از مدتی پیاده روی به خاکریزهایی رسیدیم که پشت انها به صورت پراکنده مستقر شدیم،نزدیک غروب بود که به انجا رسیده بودیم،در انجا با چند نفر از برادران دعای توسل را خواندیم و سپس شام اوردند که در ظرفهای یک بار مصرف بود و بعد از صرف شام منتظر بودیم تا وقت اذان برسد و نماز بخوانیم،دیگر هوا تاریک شده بود، تا خواستیم نماز بخوانیم گفتند که آماده حرکت باشید و بلافاصله دستور حرکت دادند،به برادر صادقی فرمانده گروهان گفتم که نماز نخوانده ایم و ایشان هم گفتند مگر وقت اذان را به شما نگفتند و من گفتم منتظر بودیم که به ما خبر دهند اذان شده یا نه ولی کسی چیزی نگفت و ایشان هم گفتند که نماز را در حال حرکت بخوانید و ما هم همین کار را کردیم.

ادامه دارد......

شهید محمدرضا عبدالله پور

یک روز داشتیم چادر راعلم می کردیم ٬شهید محمدرضا عبدالله پور وسیله را ازدست من گرفت و گفت اولا شما بزرگتر  هستی٬ دوما من آخرین بار است باشما هستم ٬دوست دارم تمام کارها را انجام بدهم٬ نشستم و با خود فکر می کردم خدایا اینها کی هستند که آینده خود را با تمام وجود می بینند٬شهید محمدرضا گفت فکر نکن واقعا اینطور می شود ٬می دانم آخرین بار است شک نکن. هرکس آن روزها را ندیده سخت است باورش٬ ولی الحق شهدا کربلایی بودند.

 

                                                                      راوی:عبدالحسین ملک محمدی

 

                     

                                                  شهید محمدرضا عبدالله پور

من مشتعل عشق علی ام

 
نویسنده: مهران موزون - ۸/۶/۱۳۹۰

فلاش بک به شش سال قبل

سال 84 یکی از خانم های مومنه و پا به سن گذاشته ی فامیل که نمازجمعه و سرکشی اش به خانواده های مستضعف و... تمامی ندارد میهمان خانه ما در تهران بود.
یکی از برادران این خانم (از کاسب های مشهور دزفول) یکی دوسال قبل از آن مرحوم شده بود .
وی آنشب برای من و همسرم تعریف کرد که خوابی عجیب دیده در مورد اخوی مرحومش که عینا در زیر برای شما نقل می کنم :


(( چندی قبل در خواب دیدم برادرم به دیدنم آمده و کلی کاهو و هندوانه برایم آورده است. در حالیکه داشتم با ایشان احوالپرسی می کردم نگاهم به صورتش افتاد که نیمی از آن کبود بود.
گفتم : داداش چرا صورتت اینطوری شده؟
گفت : به عبدالحسین (برادر کوچکترمان که درقید حیات است) بگو در اینجا ذره ذره ی اعمال حساب می شود. حتی به اندازه یک سر سوزن. بگو عبدالحسین تو را به خدا در مورد آقای خامنه ای مودبانه سخن بگو.
برادر مرحومم درخواب ادامه داد : خواهرجان! یکی دوبار که عبدالحسین از ایشان (امام خامنه ای) بد می گفت من هم با او همزبان شدم و حالا این کبودیِ صورت ، تقاص همان حرفهاست.

برادرم سه بار گفت : خواهر تورو بخدا از آقای خامنه ای برایم طلب بخشش کن. ))
خانم میهمان ، اشک ریزان به من گفت آقامهران توروخدا اگر دسترسی دارید به رهبری برای برادرم حلالیت بگیر.
من گفتم که دسترسی مستقیم ندارم ولی قول دادم که تمام تلاشم را خواهم کرد.
در تمام شش سال گذشته یکبار یکی از بستگان نزدیک حضرت آقا را دیدم و مشکل را گفتم که متاسفانه ایشان شانه خالی کرد.
یکبار دیگر سال 88 به یکی از فرماندهان حفاظتی بیت گفتم که قبول کرد و قول داد  پیغام را برساند و نتیجه را به من اعلام کند ، که خبری نشد.
و دیگر هیچ!
اما این تعهد همیشه به یادم بود تا همین چند شب گذشته که عرض کردم ماوقع حضورم دربیت را....

 ***

 

این را اضافه کنم که آنشب در بیت رهبری ، رکعت دوم نماز عشا بود که پدر تازه مرحوم شده ی استادم نیز به خاطرم آمد.
منظورم همان شخص محترمی است که دعوت نامه بیت را به بنده هدیه کرده بود.
همان لحظه ثواب نماز را به روح بزرگوار آن مرحوم هدیه کردم.
نماز تمام شد و جماعت به سمت سفره های افطاری حرکت کردند.
من اما تمام ذهنم سمت آقا بود و رساندن بار امانت شش ساله، اما چگونه؟
رهبری از مسیر پارتیشن بندی ضلع غربی سالن به سمت میهمانان و سفره افطاری حرکت کردند.
خودم را به نقطه ای رساندم که ایشان لزوما می بایست از 1 متری من عبور میکردند.
همین طور هم شد ، اما بین من و آقا یکی از محافظان قرار داشت که آرام و متواضع سر پُست خویش ایستاده بود.
با اشاره به او فهماندم که لازم است با پسرفاطمه(س) سخن بگویم که مودبانه گفت : ممکن نیست ولی بروید کنار سفره شاید موفق شوید.
ادای همین جملات کافی بود تا سید از کنار ما عبور کند و موقتا از دسترس خارج.
رفتم به همان سویی که ایشان روی میز کوچک و ساده خویش مشغول افطاری شدند.
همه ی حضار سر سفره ها و مشغول افطاری و آقا نیز.
ایستادم و محو تماشای افطار کردن و جمال دلنشین ایشان.
محافظین گفتند فلانی بفرمایید افطار کنید.
گفتم : راستش گشنگی یادم رفته. هم می خواهم غذا خوردن ایشان را ببینم و هم باید خدمت برسم و پیغام میتی را به حضور عرض کنم.
متعجب و کمی ناراحت شدند و گفتند لااقل بنشین، ایستاده خوب نیست.
نشستم و دیگر نتوانستند چیزی بگویند.(حق هم داشتند)
من،
نشستم و حدود 20 دقیقه ناظر این صحنه ها بودم :
- نیم رخ زیبای حضرت آقا از فاصله 5 متری
- متانت ایشان در آداب تناول غذا (برایم درس آموز بود)
- نسرین سلطانخواه ، حدادعادل و چند نفر دیگر به نوبت مشرف شدند و آقا همانگونه که آرام و دلنشین افطار میل می کردند به سخنان آنان گوش داده و پاسخگو بودند.
با خود می اندیشیدم که : خدایا اگر چهره ی امام غیرمعصوم اینقدر جذبه و نور معنوی دارد! پس جمال بی مثال ائمه معصومین (علیهماالسلام) چگونه بوده است؟
افطار امام تمام شد و ایشان با خداحافظی معمولی خیلی سریع سفره افطار را به گونه ای ترک کردند که دیگران از صرف غذای خود محروم نشوند(از پای سفره بلند نشوند)
و باز هم از پشت پارتیشن های ضلع غربی حسینیه راهی منزل شدند.
خودم را به آن سوی پارتیشن رساندم که حدود 10 نفر دیگر نیز منتظر بودند تا رهبری را در آخرین لحظات نظاره گر باشند.
آقا راهروی پارتیشن را طی کرده و  نیم متری درب خروجی حسینیه قرار گرفتند و شاید دوثانیه دیگر فرصت داشتم تا آنچه را که در ذهن داشتم پیاده کنم ، در حالیکه مطمئن نبودم که اینکار خوشایند تیم حفاظتی باشد یا نه؟
هرچند که در آن لحظه حفاظت کمتری از ایشان صورت می گرفت.
در آخرین ثانیه ای که فرصت داشتم ، با صدای بلند و رسا گفتم : "حضرت آقا من افطار نکردم"
امام در آستانه خروج از درب حسینیه متوقف شده و به سمت صدای من برگشت.(علیرغم آنکه صدای همهمه ی احساسات دیگران نیز شنیده می شد).
جمله ام را تکرار کردم و قامتم نیز که از نفرات فی مابین بلند تر بود چشمان معشوق به سمت من معطوف شد و با لبخندی ملیح و ابروهای داده بالا(ازکنجکاوی) پرسیدند : چرا؟
به سمت من آمدند و باز هم سوال خویش را تکرار کردند : چرا افطار میل نکردید؟
اکنون فاصله دومتری بین من و ایشان را جمعیت چند نفره ی علاقمندان به حضرتش پر کرده بود.
گفتم : آقاجان عرضی دارم که تا با میزبان خویش درمیان نگذارم لب به غذا نخواهم زد.
ایشان با حالتی کنجکاوانه تر جویا شدند.
عرض کردم : حضرت آقا اکنون شش سال است که پیامی از عالم برزخ برایتان دارم. و قضیه این است که شخص مرحومی از کسبه شهرمان (نگفتم کدام شهر) از شما تمنا دارد تا حلالش کنید و اگر نیاز است مشخصاتش را عرض کنم؟
آقا لبخندی عمیق تر زد به گونه ای که ردیف دندانهایشان هویدا شد و دست را به بالا برده و فرمود : نیازی نیست برو بگو حلالت کردم.
آقا خداحافظی کرده و با صورتی بشاش حسینیه را ترک کردند.
من اما ، همانجا خدا را شکر گفته و بر سر سفره افطاری برگشتم.
جمعیت درحال ترک حسینیه بوده و سفره ها آدم را بیاد مناطق عملیاتی خمپاره خورده میانداخت.
با اعتماد بنفس دوچندان بر سر سفره نشستم و به یکی از خدمه گفتم : برادر من افطار نکردم.
گفت : بشین اخوی همین الان میارم خدمتتون.
و....

**********

به خانه برگشتم.
اولین کارم تماس با خوزستان و منزل همشیره آن مرحوم بود که خوشحالی و شگفتی زایدالوصف وی را به دنبال داشت.

خدا حاج آقا ر.د را بیامرزد که عمری را با شرافت در بازار دزفول مشغول به فروش .... بود و به تبع اجناس فروشگاه معروفش ، بسیاری از جوانان شهر ایشان را می شناختند.
آن مرحوم بسی مردمدار بود لکن همان گونه که خودش به ما زندگان پیام داده است :

فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْرًا یَرَهُ( 7 زلزال)

وَ مَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ(8 زلزال)

 

کسی چه میداند؟ شاید نویسنده ی دیسون "تمام" رویش در برزخ کبود باشد 

http://disoon.persianblog.ir/

منصور کرمی-جنگ ما برای همین نماز است-قسمت 37

از وقتیکه اعلام آماده باش کردند هر لحظه منتظر دستور حرکت بودیم٬در طول شب بعضی از برادران می رفتند بیرون از چادر و در گوشه ای و در تاریکی شب مشغول دعا و رازو نیاز بودند و در حالت سجده با خدا مناجات می کردند٬بچه ها طوری با هم برخورد می کردند که گویی این آخرین بار است که همدیگر را می بینند.آن شب به همان حالت تا صبح گذشت و بعد از ظهر روز بعد دستور حرکت دادند٬سوار ماشینها شدیم و بعد از مدت زمانی نه چندان طولانی به خاکریز بلندی رسیدیم که به آن دژ می گفتند٬پشت آن خاکریز٬ برادران توپخانه که اکثرا ارتشی بودند مستقر بودند٬ما همانجا پیاده شدیم.من و یکی دو تا دیگر از برادران از جمله غلامعلی بشیری رفتیم پیش خدمه یک توپ که داشت آن را آماده می کرد٬غلامعلی بشیری به او گفت جناب٬ امشب حسابی عراقیها را گلوله باران کنید و نگزارید راحت باشند البته با لحنی شوخی این حرفها را می زد و خدمه توپ که از برادران ارتشی بود گفت چشم امشب پدرشان را در می آوریم.حدود دو سه ساعتی آنجا بودیم که نیروهای هر دسته را یک جا جمع کردند٬دسته ما را هم در یک سنگر توپ جمع کردند و گفتند می خواهند توجیه نقشه کنند٬توجیه نقشه در واقع توضیح چگونگی میادین مین و کمین های دشمن و خاکریزهای آنها بود که بر روی نقشه مشخص بودند.تا بچه ها جمع شوند من گفتم دو رکعت نماز احتیاط بخوانم و بعد شروع کردم به خواندن نماز.در بین نماز بودم که نقشه را آوردند و قرار بود برادر غیبی آن را برای ما توضیح دهند٬من از آنجا که نمازم واجب نبود و می خواستم به توجیه نقشه برسم کمی نمازم را تند خواندم٬در این حین برادر غیبی متوجه من شدند و بعد از نماز آمد کنار من و خیلی آرام گفت٬جنگ ما برای همین نماز است و تو آن وقت اینگونه نماز می خوانی و بعد رفت تا نقشه را پهن کند برای توضیح و دیگر فرصتی نشد تا به او بگویم که نماز مستحبی می خواندم.

ادامه دارد.......

نماز عید فطر

نماز عید سعید فطر در مسجد شهرک شهید منتظری۱۳۹۰

بقیه عکس ها در ادامه مطلب

ادامه نوشته

                   

نماز عید سعید فطر به امامت حجت الاسلام ملک محمدی در مسجد جامع شهرک شهید منتظری برگزار می گردد

-اذان ساعت:۷

-گزارش فعالیتهای شورای اسلامی ساعت ۱۵/۷توسط آقای غلامی ریاست شوری

-اقامه نماز :ساعت ۳۰/۷

همچنین صندوق جمع آوری زکات فطره در مسجد مستقر می باشد

شهید عیسی عباسی

شهید عیسی عباسی

 

تاريخ تولد: 1347         تاريخ شهادت ك 12/10/61    

محل شهادت : عمليات بيت المقدس _ جبهه ي دارخوئين

 

شهيد عيسي عباسي به گفته ي خانواده ي محترمشان در تمامي دوران زندگي ، انساني نمونه و فعال و با شور و نشاطي بودند . ايشان نه تنها در فعاليتهاي مذهبي فعاليت چشمگيري داشت ، بلكه در فعاليتهاي ورزشي ، درسي و ... نيز نمونه بودند .

ايشان به همه ي اعضاي خانه بخصوص مادر بسيار احترام مي گذاشتند و هميشه خود را خدمتگذار مادر مي دانستند .

احترام به بزرگترها برايشان بسيار مهم بود و هرگز كاري نمي كردند كه نسبت به شخصي نشان از بي احترامي وجود داشته باشد و اين رفتار خوب و مهربانانه تنها به بزرگترها ختم نمي شد ، بلكه با كودكان و هم سن و سالهايش نيز اين گونه رفتار مي كرد و تلاش او در برقراري عدالت در همه ي زمينه هاي زندگي بود . موفقيت در دوران تحصيل بطوريكه بهترين و ممتازترين دانش آموز مدرسه ي راهنمايي شهيد منتظري بود . وبه گفته ي خانواده ي ايشان معلمان آنقدر مجذوب رفتار زيبا و مهربانانه ي اين شهيد شده بودند كه تا چند سال پس از شهادت ايشان مراسم سالگرد شهيد عباسي را در مدرسه گرامي مي داشتند .

در ميدان ورزشي و بخصوص ورزش فوتبال بهترين بازيكن ميدان بوده و شوق و ذوق و خلاقيتش باعث مي شد كه دوستانش تشويق به خوب بازي كردن مي شدند . برادران بزرگتر چنان مجذوب رفتار بزرگمنشانه و محترمانه ي ايشان شده بودند كه او را برادر بزرگ خود مي دانستند چرا كه توصيه هاي بسيار سازنده در رفتار و اعمالش نشان از بزرگي و پاكي روح ايشان بود.

روحيه ي انقلابي اين شهيد بزرگوار چنان سازنده بود كه هر جا حضور مي يافت ، در همان جا انقلابي رخ مي داد و هيچ كس در حضور ايشان جرات به انجام گناه نمي كرد و بدي ها در حضور چنين انسان پاكي به خوبي ها و زيبا يي ها تبديل مي شد . در زمينه ي كشاورزي و كمك به برادران نيز بسيار فعال بوده و هميشه در كارهاي دسته جمعي بهترين و فعال ترين اشخاص بوده اند .

 عشق به ولايت و رهبري بنيان گذار انقلاب اسلامي ، امام خميني (ره) آنچنان در روحيه ي ايشان به چشم مي خورد كه تمامي رفتارها و اعمالش را نشأت گرفته از ولايت و رهبري انقلاب اسلامي مي دانست و اجازه نمي داد كه كسي به رهبري مقدس انقلاب ذره اي رفتار بد نشان دهد .

چرا كه عشق به رهبري را عشق به اهل بيت (ع) مي دانست و عشق به اهل بيت را عشق به خدا مي دانست .

شهيد عباسي با تمام اين خصوصيات و رفتارهاي ممتاز ، وقتي كه شنيد انقلاب اسلامي به خطر افتاده ، لحظه اي درنگ نكرد و درس ، تحصيل ، ورزش و همه ي فعاليتها را كنار گذاشته و آماده شهادت در راه خدا شد . به گفته ي برادر بزرگتر ايشان ، روز آخري كه شهيد قصد عزيمت به جبهه را داشت ، انگار كسي به ما مي گفت ، اين آخرين سفر و خداحافظي ها است ، حتي مخالفت مادر نتوانست مانعي براي رفتن ايشان شود ، به طوري كه در برابر مادر نشست و گفت : مادر جان تا رضايت ندهي ، من به جبهه نخواهم رفت . مادر هم با تمام محبت هايي كه از فرزند بزرگوارش ديده بود و چنين ايمان محكمي را مشاهده مي كرد براي خدا رضایت داد و برادر عباسي عازم جبهه هاي حق عليه باطل شد و سرانجام در دوازدهم دي  ماه 1362 عمليات بيت المقدس در جبهه ي دارخوئين و در سن شانزده سالگي  به در جه ي رفيع شهادت نائل گشت و تمامي خاطرات و رفتارهاي پاكش را براي آيندگان به يادگار گذاشت .

باتشکر:وبلاگ شهدای شهرک مطهری

منصور کرمی-پاسگاه زید-قسمت 36

بعد از دستور حرکت به طرف منطقه چادرها را جمع کردیم و وسایلمان را آماده کردیم  و من در آن موقع از برادر یحیی غلامی که سابقه زیادی در جنگ و عملیاتها داشت سوال می کردم که مثلا می خواهیم به منطقه برویم یعنی به کجا می رویم؟چند روز دیگر عملیات است؟و او هم می گفت  که منطقه یعنی نزدیکترین نقطه به خط و در آنجا هم زیاد نمی مانیم ٬احتمالا ۳ تا ۴ روز بعد عملیات شروع می شود.ماشین ها آمدند  و ما سوار شدیم و به طرف اهواز حرکت کردیم٬مسیر اهواز را می دانستم ولی از اهواز به بعد را با منطقه آشنایی نداشتم٬به همین دلیل مرتب از برادران غلامی و کردی و دیگران سوال می کردم که الان کجاییم. ما به طرف خرمشهر می رفتیم و نرسیده به خرمشهر از جاده اصلی خارج شدیم و در یک جاده فرعی رفتیم تا رسیدیم به یک دشت که قبلا در عملیات بیت المقدس آزاد شده بود.به آنجا که رسیدیم چادرها را دوباره برپا کردیم٬فاصله چادرها از هم باید حداقل ۵۰ متر باشد٬بعد از علم کردن چادرها کمی استراحت کردیم .در آنجا ورزش و آموزشهای نظامی ادامه داشت. یک روز صبح از گروهان٬ برادر یحیی غلامی را خواستند و او هم فورا رفت و تا عصر آن روز برگشت٬وقتی که برادران کردی و جعفری از او پرسیدند که کجا بوده اید گفت که ما را برده اند تا منطقه را که قرار است در ان عملیات انجام شود ببینیم و آن منطقه پاسگاه زید است.البته قرار شد این حرف فعلا بین خودمان باشد٬بعد از این خبر متوجه شدم که عملیات نزدیک است٬هنوز باورم نمی شد که در عملیات شرکت خواهم کرد٬غروب روز چهارم  که به منطقه رسیده بودیم ما را جمع کردند و برادر کاظم صادقی را به عنوان فرمانده گروهان معرفی کردند٬برادر حبیب غیبی هم که از قبل به عنوان معاون گروهان معرفی شده بود٬معرفی فرمانده گروهان توسط خود حاجی صلواتی فرمانده گردان عمار صورت گرفت.بعد از معرفی ٬حاجی گفت که امشب به ما مهمات خواهند داد و آماده باشید که به طرف خط حرکت خواهیم کرد.ساعت حرکت هم ۳ نیمه شب خواهد بود. تا حاجی گفت ساعت ۳ برادر رجب زاده شیر از نیروهای گروهان با ناراحتی گفت ای بابا ما فکر کردیم امشب عملیات است ولی وقتی ساعت ۳ حرکت کنیم بعد یکی دو ساعت هوا روشن می شود و معمولا عملیاتهای ما شب صورت می گیرد.بعد حرف او حاجی صلواتی با عصبانیت گفت تو از کجا فهمیده ای امشب عملیات است؟چون فکر می کرد خبر از جایی لو رفته است ولی برادر زاده شیر که کمی هم جا خورده بود گفت که همینطوری گفتم و بعد حاجی آرام شد.سپس ادامه داد که ما متوجه شده ایم عراق در این عملیات از گازهای سمی استفاده خواهد کرد لذا وسایلی را که برای جلوگیری از مسمومیت٬ برادران بهداری در اختیار شما قرار خواهند داد به شما معرفی خواهند کرد.سپس نحوه استفاده از وسایل را آموزش دادند٬آمپول را نشان دادند و گفتند  که در صورت استفاده از گازهای سمی آن را می شکنید و بر روی گاز استریل میریزید و جلوی بینی خود نگه می دارید و بعد هم ماسک را معرفی کردند.بعد از توضیحات برادران بهداری همگی رفتیم تا خود را برای حرکت آماده کنیم ٬بعد از خواندن نماز و خوردن شام مهماتها را آوردند .برادر کردی آنها را تقسیم می کرد٬به هرکدام دو عدد نارنجک می داد و به کسانی که اسلحه کلانشیکف داشتند هرکدام ۱۲۰ گلوله می داد.به آرپی جی زنها و کمکی آنها هم هرکدام ۳ گلوله آرپی جی و به تیربارچی ها هم تعدادی نوار فشنگ می داد.من وقتی خشابهایم را پر کردم پیش خودم گفتم که چهار خشاب برای عملیات کم است  و رفتم پیش آقای کردی  و گفتم فشنگ بیشتری می خواهم و او گفت که اینها کافی است و برای تو که کم نیستند٬چون تو٬ همان اول عملیات تیر می خوری و شهید می شوی و اگر هم تا صبح زنده ماندی می توانی از مهمات عراقیها استفاده کنی و من دیگر چیزی نگفتم. 

ادامه دارد.....

                                                  منطقه عملیاتی خیبر

      

    از راست:۱-یحیی غلامی۲-منصور کرمی۳-ایستاده حمید پورظفر۴-فریدون میرزایی۵-رضا جعفری

             ۶-ایستاده مرتضی شیخی ۷-رضا موسی زاده ۸-غلامعلی بشیری ۹-محمدرضا جمشیدی